#به_من_بگو_جذاب_پارت_300


تد به قبر هوریس اِرْنْست تکیه داد و گفت:

″چکار؟″

″نباید اون بازی رو راه مینداختی و منو می بوسیدی.″

تلاش کرد خوشحالی که هنوز هم می خواست درونش رو به غلیان دربیاره کنترل کنه و ادامه داد:

″تا حالا تو تموم شهر پیچیده که ما با همیم. اسپنس و سانی کمتر از پنج دقیقه بعد از برگشتنشون این خبر رو می شنون.″

″بذار من نگران اسپنس و سانی باشم.″

″چطور تونستی همچین کار احمقانه ای بکنی؟″

همچین کار فوق العاده ای!!

تد پاهاشو سمت قبر مولِر دراز کرد و گفت:

″میخوام یه مدت بیای با من زندگی کنی."

″اصلا به حرفهای من گوش میدی؟″

″حالا دیگه همه در مورد رابطه ی ما می دونن دلیلی نداره نیای با من زندگی کنی.″

بعد از تمام کارهایی که تد براش انجام داده بود نمی تونست بیشتر از این باهاش بجنگه. مگ چوبی برداشت و با ناخن انگشت شستش پوستش رو کند و گفت:

″از پیشنهادت ممنونم ولی اومدن پیش تو مثل این می مونه که به مادرت بی احترامی کنم.″

romangram.com | @romangram_com