#به_من_بگو_جذاب_پارت_299
″من فردا یه نفرو می فرستم اینجا رو تمیز کنه.″
مگ با خستگی گفت:
″نه. نمیخوام هیچ کس این افتضاحو ببینه.″
تد درک کرد و گفت:
″پس همین جا بمون و استراحت کن. من ترتیبش رو میدم.″
مگ دلش می خواست جایی گوله بشه و به تمام اتفاق هایی که افتاده فکر کنه ولی اون سالهای زیادی اجازه داده بود دیگران گندهاشو پاک کنن. گفت:
″من خوبم. بذار اول لباسهامو عوض کنم.″
″لازم نیست تو اینکارو بکنی.″
″تو هم مجبور نیستی این کارو بکنی.″
چهره ی مهربون و زیبای تد باعث شد قلبش به درد بیاد. چند هفته پیش از خودش پرسیده بود مردی مثل تد کنار زنی مثل خودش چیکار می کرد ولی اتفاقی درونش در حال رخ دادن بود یه حس برتری که باعث شده بود کمی احساس با ارزش بودن بکنه.
تد تشک داغون و کاناپه و صندلی های خراب رو که از باشگاه گرفته بود بیرون کشید. همونطور که کار می کرد کمی سر به سر مگ می گذاشت تا حالش رو بهتر کنه. مگ شیشه های شکسته رو جمع کرد و چک کرد که یه وقت اشتباهی مهره های با ارزشش رو دور نندازه. وقتی خیالش راحت شد توی آشپزخونه رفت تا افتضاح اونجا رو تمیز کنه ولی تد قبلا اینکارو انجام داده بود.
وقتی کارشون تموم شد هوا تقریبا تاریک شده بود و هر دو گرسنه بودن. پس مونده های مهمونی ظهر و دو بطری آبجو رو توی قبرستون بردن و همه چیز رو روی یه حوله حموم پهن کردن. توی همون ظرفها غذا خوردن،چنگالهاشون گاهی با هم برخورد می کرد.
مگ باید در مورد اتفاقی که توی مهمونی خونه ی مادرش رخ داده بود حرف میزد ولی صبر کرد تا شامشون تموم بشه بعد موضوع رو پیش کشید:
″نباید کاری رو که توی مهمونی کردی رو انجام می دادی.″
romangram.com | @romangram_com