#به_من_بگو_جذاب_پارت_298


″دلمون برات تنگ شده و میخوایم تو و دوستهای جدیدت رو ببینیم. ما به اینکه تونستی همه چیزو عوض کنی افتخار می کنیم.″

″این...این عالیه.″

″باید قبلش یکم برنامه ریزی کنیم که به زودی حل میشه. یه ملاقات بی سر و صدا. فقط یکی دو روز.″

″دلم برات تنگ شده.″

″منم دلم برات تنگ شده مِگ.″

وقت داشت که داخل کلیسا رو تمیز کنه ولی این فقط نوک کوه یخ بود. شغلش چی؟احتمال اینکه تا اومدن پدر و مادرش ارتقا شغلی بگیره و هماهنگ کننده ی فعالیت های باشگاه بشه رو بررسی کرد و به این نتیجه رسید که احتمال اینکه برای یه مهمونی به خونه ی بیردی دعوت بشه بیشتره. از فکر معرفی پدر و ‌مادرش به تد لرزید. تصور اینکه مادرش جلوی تد زانو بزنه و التماسش کنه سر عقل نیاد و به رابطش با مگ ادامه بده خیلی سخت نبود.

راحت ترین مشکلش رو انتخاب کرد و گفت:

″مامان یه چیزی...شغلم خیلی تأثیر گذار نیست.″

″مگ اینقدر خودتو دست کم نگیر. من نمی تونم این حقیقت رو که تو توی خانواده ای بزرگ شدی که پر از آدم های موفقِ عجیب و غریبه رو عوض کنم. ما عجیبیم. تو زنِ نرمال،باهوش و زیبایی هستی که اجازه میده دیونگی های اطرافش از راه درست منحرفش کنن ولی این دیگه گذشته. تو یه شروع تازه داشتی و ما خیلی بهت افتخار می کنیم. دیگه باید برم، دوستت دارم.″

مگ با صدای ضعیفی گفت:

″منم دوست دارم.″

و بعد از اینکه مادرش قطع کرد گفت:

″مامان من یه راننده ی ماشین نوشیدنیم نه هماهنگ کننده ی فعالیتهای باشگاه. ولی جواهراتم خیلی خوب فروش میرن.″

در پشتی باز شد و تد ظاهر شد:

romangram.com | @romangram_com