#به_من_بگو_جذاب_پارت_297
کلانتر قول داد با رئیس پلیس صحبت کنه. تد تا دم ماشین پلیس همراهش رفت،گوشی مگ توی کیفش زنگ خورد. وقتی به صفحه اش نگاه کرد فهمید مادرشه، آخرین کسی که الان دلش می خواست باهاش حرف بزنه و در عین حال کسی که بیشتر از همه دلش می خواست صداش رو بشنوه.
از بین آشپزخونه ی بهم ریخته اش گذشت و از در پشتی خارج شد:
″سلام مامان.″
″سلام عزیزم،کارت چطوره؟″
″عالیه،واقعا عالیه.″
روی پله ها نشست. سیمان هنوز گرمای طول روز رو داشت و از زیر دامن دست دوم توری اوکانر گرماش رو حس کرد.
″من و پدرت خیلی بهت افتخار می کنیم.″
مادرش هنوز توهم اینو داشت که مگ هماهنگ کننده ی فعالیت های باشگاهه باید به زودی از اشتباه درش میاورد.گفت:
″راستش کار خیلی خاصی نیست.″
″هی من بهتر از هرکسی میدونم کار کردن با آدمهای خودشیفته چطوره و توی یه باشگاه محلی خیلی از این آدمها می بینی. برای همین باهات تماس گرفتم. خبر خوبی برات دارم.″
″بِلیندا مرده و تمام پولاشو برای من گذاشته؟″
″تو خواب ببینی. نه مادربزرگت تا ابد زنده می مونه. اون نامیراست. خبر خوب اینه...من و پدرت میخوایم بیایم دیدنت.″
اوه خدایا...مگ از روی پله ها بلند شد. تصاویر زشتی از کوسن های پاره ی کاناپه...شیشه ی شکسته...ماشین نوشیدنی فروشی...چهره هایی که ازش کینه داشتن توی ذهنش شکل گرفتن.
مادرش گفت:
romangram.com | @romangram_com