#به_من_بگو_جذاب_پارت_291
″پس مزایده چی میشه؟این رابطه همه چیزو خراب می کنه.″
توری گفت:
″مزایده رو بیخیال. ما مشکلات بزرگتری داریم، شهردارمون همین الان سانی اسکیپجک رو رد کرد و به سن آنتوان یه زمین گلف جدید هدیه داد.″
تد عقلشو به کار انداخت و به آشپزخونه برنگشت. مگ همونطور که به سرآشپز کمک می کرد ذهنش داشت حول ده ها چیز مختلف می چرخید. صدای رفتن مهمون ها رو شنید و کمی بعد فرانچسکا داخل آشپزخونه اومد. صورتش رنگ پریده بود. لباسهای مهمونیش رو با شورت و تیشرتی عوض کرده و پا برهنه بود. از سرآشپز تشکر کرد و دستمزدش رو داد و بعد چک مگ رو بهش داد.
دو برابر چیزی بود که بهش قول داده بودن.
فرانچسکا گفت:
″تو کار دو نفرو انجام دادی.″
مگ سری تکون داد،چک رو پس داد و گفت:
″کمک من به صندوق جمع آوری پول کتابخونه.″
و به اندازه ای که وقار خودشو به فرانچسکا نشون بده بهش خیره شد و بعد سر کارش برگشت.
وقتی آخرین ظرف رو هم کنار گذاشت تقریبا موقع شام بود و در حالیکه کیسه ی غذاهای پس مونده ای که سر آشپز بهش داده بود رو حمل می کرد رفت خونه. تمام مسیر برگشت به کلیسا نتونست جلوی لبخندش رو بگیره. ماشین تد جلوی پله ها پارک شده بود. با اینکه خیلی خسته بود ولی به تنها چیزی که می تونست فکر کنه درآوردن لباس های تد بود. پس مونده ی غذا ها رو برداشت و با عجله داخل شد ولی بالافاصله سر جاش میخکوب شد.
کلیسا زیر و رو شده بود. اسباب و اثاثیه واژگون، بالش ها پاره و لباس هاش روی زمین پخش شده بودن...روی تشک آب پرتقال و کچاپ پاشیده بودن و وسایل جواهرسازیش همه جا پخش شده بودن،مهره های با ارزشش و ابزاری که تازه خریده بود قاطی سیم های درهم و برهم بودن.
تد وسط این آشفتگی ایستاده بود، گفت:
″کلانتر توی راهه.″
romangram.com | @romangram_com