#به_من_بگو_جذاب_پارت_290
تد قاشق دیگه ای از شکلات خورد به نظر می رسید از نقشه ی مگ خوشش اومده و به هیچ وجه قصد کمک کردن هم نداشت،مگ هم دلش می خواست ببوسدش و هم سرش داد بزنه. در عوض توجهش رو به خانوم ها داد و گفت:
″راستش...″
به خاطر اینکه حس می کرد داره کار درست رو انجام میده صداش کمی قدرت پیدا کرده بود:
″می دونید منظورم چیه. وقتی پیداش میشه پرنده ها شروع به آواز خوندن می کنن. این ترسناکه نه؟و اون هاله های نوری که دور سرش شکل می گیره.″
هیچ کس تکون نخورد و حرفی نزد.
دهنش خشک شده بود ولی باز هم پیش رفت:
″جای میخ های روی دستش چی؟″
توری گفت:
″جای میخ؟این یکی جدیده.″
تد آخرین قاشق شکلات رو فرو داد و ظرف رو کنار گذاشت و گفت:
″اتفاقی با خودکار قرمز لک شده بود. مگ عزیزم چون برام خیلی مهمی این حرفو می زنم ولی داری مثل دیوونه ها رفتار می کنی. امیدوارم حامله نباشی.″
صدای برخورد چند ظرف توی آشپزخونه بلند شد و تد راه حل مگ رو ناکام گذاشت. تد استاد خونسرد بودن بود. مگ یه تازه کار بود و هیچ وقت نمی تونست اونو توی این مورد شکست بده. اینجا شهر اون بود خودش باید مشکلش رو حل می کرد. مگ پارچ آیس تی رو برداشت و با عجله به سمت آشپزخونه رفت. تد پشت سرش داد زد:
″امشب می بینمت. همون ساعت همیشگی،لباس توری رو بپوش به تو خیلی بیشتر میاد. ببخشید توری ولی خودت می دونی حقیقت داره.″
مگ همونطور که از در خارج میشد صدای ناله ی شلبی رو شنید:
romangram.com | @romangram_com