#به_من_بگو_جذاب_پارت_289
″آره مگ. خودمون از پسش برمیایم.″
مگ برای تد مهمتر از شهرش بود. قلب مگ مملو از مستی سبک بالانه ای بود که باعث شد احساس کنه سرش داره گیج میره ولی چیزهایی که یاد گرفته بود اجازه نداد مدتی طولانی لذت ببره. ناخن هاشو کف دستهاش فرو برد و رو به مهمونهای مادر تد گفت:
″من...من...متاسفم که مجبور به دیدن همچین صحنه ای شدین.″
گلوشو صاف کرد و ادامه داد:
″تد،آه،اخیرا شرایط سختی داشته. من سعی کردم باهاش مهربون باشم ولی...″
نفس لرزونِ سطحی کشید و باز هم ادامه داد:
″اون نمی تونه این حقیقت رو که من...خیلی ازش خوشم نمیاد رو بپذیره.″
تد باقی مونده ی سوفله ی توری رو برداشت و تیکه ای خورد و صبورانه به تلاش مگ برای اینکه کار درست رو انجام بده و اونو از دردسرِ زیبایی که خودش ایجاد کرده بود نجات بده گوش می داد:
″تقصیر منه نه تد.″
مگ چرخید سمت تد و همونطور که با چشمهاش ازش می خواست با نقشه اش همکاری کنه گفت:
″چون همه فکر می کنن تو شگفت انگیزی من هم باید همین فکرو بکنم؟ به نظر نمی رسه هیچ کس دیگه ای فکر کنه که تو یکم...عجیب و ترسناکی.″
تد یه ابروشو بالا داد.
فرانچسکا صاف روی صندلیش نشست و گفت:
″به پسر من گفتی ترسناک؟″
romangram.com | @romangram_com