#به_من_بگو_جذاب_پارت_288
″چرا نمیری توی آشپزخونه به سرآشپز کمک کنی عزیزم؟من این ظرفها رو تمیز می کنم.″
عزیزم؟؟
موتور غرید،تایرها جیغ کشیدن،ترمز دود کرد و ماشین پر سرعت با کالسکه ی بچه برخورد کرد. تد بودین همونجا جلوی بزرگترین شایعه پراکن های واینت تگزاس سرشو پایین آورد و لبهای افسانه ایش رو روی لبهای مگ گذاشت و به تمام دنیا اعلام کرد دیگه قایم موشک بازی تمومه. مگ کورانادا زن جدید زندگی تد بود.
کایلا عصبانی از روی صندلیش بلند شد،شلبی غرید،بیردی لیوان آیس تیش رو ریخت،اِما صورتش رو بین دستهاش پنهان کرد و زوئی که به اندازه یکی از شاگردهای کلاس دومیش گیج به نظر می رسید نالید:
″من فکر کردم مگ این داستانو ساخته تا از شر اسپنس راحت بشه.″
مادر هانتِر گری گفت:
″تد و مگ؟″
فرانچسکا توی صندلیش فرو رفت و گفت:
″تدی...تو چیکار کردی؟″
به جز مدیر برنامه های فرانچسکا بقیه اهمیت اتفاقی که همین الان رخ داده بود رو درک می کردن. کایلا بوتیکش رو از دست رفته دید،بیردی چایخونه جدید و کتابفروشیش رو بر باد رفته می دید. زوئی به خاطر پیشرفتهای مدرسه که هیچ وقت رخ نمی دادن عزا گرفته بود. شلبی و توری شبهای بیخوابی و عذاب وجدان بیشتری برای شوهرهاشون تصور می کردن و فرانچسکا پسر یکی یکدونه اش رو تو دامِ یه زن بی ارزشِ مکار می دید.
مگ از شوق و هیجان زیادِ اینکه تد همچین کار به شدت احمقانه ای رو به خاطرش انجام داده دلش می خواست جیغ بزنه.
تد انگشتهاش رو نوازش وار روی گونه ی مگ کشید و گفت:
″برو عزیزم. مامان به خاطر اینکه امروز بهش کمک کردی ازت ممنونه ولی از اینجا به بعدش رو بسپار به من.″
فرانچسکا به آرومی گفت:
romangram.com | @romangram_com