#به_من_بگو_جذاب_پارت_286


البته کسی که این کارو می کرد خودِ مگ بود ولی زندگی توی واینت دروغگویی و دوپهلو حرف زدن رو بهش یاد داده بود.

تد ظرف دسر رو روی اُپن برگردوند،چهره اش عصبانی بود.گفت:

″مامانم مجبورت کرده نه؟″

″مجبورم کرده؟مامانت؟″

به سمت قوری قهوه رفت ولی سرعت عملش کافی نبود و تد قوری رو از زیر دستش بیرون کشید. مگ گفت:

″بدش من. به کمکت نیاز ندارم فقط میخوام از سر راهم بری کنار تا بتونم به کارم برسم.″

صورت قرمز سرآشپز بنفش شده بود:

″مگ!!! من معذرت میخوام آقای بودین. مگ قبلا به عنوان پیشخدمت کار نکرده و هنوز باید خیلی چیزها رو در مورد رفتار با دیگران یاد بگیره.″

تد گفت:

″کاملا باهات موافقم.″

بعد با قوری های قهوه از در خارج شد.

تد می خواست همه چیزو بهم بریزه. مگ نمی دونست چطور فقط می دونست تد میخواد کار وحشتناکی انجام بده و اون باید جلوشو می گرفت. پارچ آیس تی رو برداشت و پشت سرش رفت.

تد بدون اینکه بپرسه مهمونها چی میل دارن داشت فنجونها رو پر می کرد اما حتی زنهایی که چای می خوردن هم اعتراضی نکردن. همشون تو کف تد بودن. تد به مادرش نگاه نمی کرد و خط اخمی روی پیشونی صاف فرانچسکا شکل گرفته بود.

مگ به اون طرف سالن غذاخوری رفت و شروع به پر کردن لیوان های آیس تی کرد. زنی که زوئی اونو مادر هانتِر گِری معرفی کرده بود به مگ اشاره کرد و گفت:

romangram.com | @romangram_com