#به_من_بگو_جذاب_پارت_283


″و از هر لحظه اش لذت بردم.″

زوئی گفت:

″نه تمام لحظاتش. یادته وقتی بِنی هَنکس درست قبل از کنسرت دستِ جمعی کلاس پنجم تمام دستشویی ها رو بسته بود؟اون شب به شام نرسیدیم.″

تد با خوش زبانی گفت:

″ولی من تونستم یه معلم مجرب رو در حین فعالیت ببینم و بِنی هم یه درس ارزشمند یاد گرفت.″

یه اشتیاق زودگذر چهره ی زوئی رو نرم کرد، معلوم بود توی یادآوریِ خاطره ای که ممکن بود توی ذهنش باشه افراط کرده. زوئی به زحمت خودشو از افکارش بیرون کشید و گفت:

″بنی الان توی کمپ فضایی هانسویله. امیدوارم مسئولهای اونجا بهتر از ما مراقب توالتهاشون باشن.″

تد سری تکون داد ولی نگاهشو روی مادرش ثابت نگه داشته بود. نگاهش آروم بود و هیچ لبخندی روی لبش نبود. فرانچسکا دستشو به سمت لیوان آبش دراز کرد. اِما نگاه نگرانش رو بینشون چرخوند و فورا دخالت کرد:

"سفر کاریِ موفقی داشتی تد؟"

"بله."

تد به آرومی نگاهش رو از مادرش گرفت و روی مگ تمرکز کرد. مگ وانمود کرد متوجه نشده و اولین سوفله رو با موفقیت سرو کرد طوری که انگار سوفله ها از اول هم قرار بوده با یه حفره ی بزرگ وسطشون سرو بشن.

تد به سمت مگ اومد و در حالی که فکش رو با لجبازی محکم بهم فشار میداد گفت:

″بذار کمکت کنم مگ.″

چراغ های احتیاط زرد رنگ توی ذهن مگ شروع به چشمک زدن کردن و گفت:

romangram.com | @romangram_com