#به_من_بگو_جذاب_پارت_282


ولی زندگی مثل فیلم ها نبود. مگ ترجیح میداد لیوان شکسته ی کف آشپزخونه رو بخوره ولی اجازه نده سوفله ها بیفتن. حتی در حالی که تلو تلو میخورد وزنش رو از این پا به اون پا منتقل کرد،سینی رو دوباره به کمرش تکیه داد و با تمام اراده اش روی به دست آوردن تعادلش تمرکز کرد.

سوفله ها سر جاشون متوقف شدن. فرانچسکا از روی صندلیش بلند شد و گفت:

″تدی عزیزم. به موقع برای دسر رسیدی. بیا بهمون ملحق شو.″

مگ چونه اشو بالا داد. مردی که دوستش داشت بهش خیره شده بود. چشمهای پلنگیش که وقتی باهاش عشقبازی می کرد مه آلود می شدن حالا شفاف و شدیدا حساس بودن.

نگاهش روی سینی که مگ داشت حمل می کرد نشست. دوباره به مگ نگاه کرد. مگ سرشو پایین انداخت. سوفله ها پفشون داشت می خوابید. یکی یکی پف...پف...پف.

فصل شانزدهم

″خانوم ها.″

نگاه تیز تد از پیشبند پیشخدمتی مگ به مادرش افتاد که به طور ناگهانی به گردبادی از پیشنهاد تبدیل شده بود:

″یه صندلی برای خودت پیدا کن عزیزم. کنار شلبی بشین.″

دستهای کوچیک فرانچسکا از موهاش به دستبندش و بعد به سمت دستمال سفره اش در حرکت بودن. مثل پرنده ای بهشتی که دنبال یه جای امن برای نشستن میگرده‌.

″خوشبختانه پسرم مردیه که کنار خانوم ها خیلی راحته.″

توری خرناسی کشید و گفت:

″کاملا موافقم. با نصف خانوم های اینجا قرار گذاشته.″

تد سرش رو به سمت جمع خم کرد و گفت:

romangram.com | @romangram_com