#به_من_بگو_جذاب_پارت_281
″اون فرق داشت. دختر من هنرمنده.″
زوئی پوزخند زد:
″البته که هست. ولی همون روز سیستم اتوماتیک تلفن مدرسه رو برام راه اندازی کردی.″
مگ موفق شد بدونه ریختنِ پس مونده ی غذا روی لباس کسی بشقاب ها رو تمیز کنه. خانوم های گلفر درخواست آیس تی آریزونا داشتن. سرآشپز با صورتی خیس از عرق سوفله های شکلاتی پف کرده رو از فر بیرون کشید و گفت:
″زود باش! قبل از اینکه وا برن ببرشون سر میز. یادت باشه چی بهت گفتم،به آرومی!″
مگ سینی سنگین رو به سختی توی سالن غذاخوری برد،سرو کردن سوفله کار دو نفر بود ولی مگ لبه ی سینی رو به کمرش تکیه داد و دستش رو به سمت اولین کاسه برد.
توری با تعجب داد زد:
″ببینین کی اینجاست!تد!″
قلب مگ اومد توی دهنش،سرش بالا اومد و وقتی تد رو ایستاده توی قاب در دید پاهاش لرزید. توی چند ثانیه سوفله ها شروع به حرکت کردند...و اولین چیزی که به ذهنش رسید ماجرای کالسکه ی بچه بود.
وقتی بچه بود پدرش در مورد این پدیده باهاش حرف زده بود:
″اگه داشتی فیلم تماشا می کردی و یه کالسکه ی بچه دیدی بدون که یه ماشین با سرعت بالا داره میاد سمتش. این قضیه در مورد چرخ گلفروشی، کیک عروسی یا شیشه ی یه پنجره که دارن از خیابون ردش می کنن هم صدق می کنه.
سر جات بشین و صبر کن چون یه ماشین با سرعت بالا داره میاد سمتت کوچولو!!″
حالا همون اتفاق داشت برای سوفله های شکلات رخ میداد.
به زحمت سینی رو نگه داشته بود. داشت تعادلشو از دست میداد. سوفله ها داشتن لیز می خوردن. یه ماشین با سرعت بالا داشت میومد سمتش.
romangram.com | @romangram_com