#به_من_بگو_جذاب_پارت_280
مگ گفت:
″شما ذائقه ی فوق العاده ای دارین. سرآشپز خیلی کم از کاری استفاده کرده. باورم نمیشه متوجه شدین.″
فرانچسکا حتما متوجه شده بود که مگ خبر نداره توی فریتا کاری هست یا نه چون فورا حواس لیزا رو پرت کرد.
همونطور که مگ غذاها رو سرو می کرد قسمت هایی از گفتگو ها رو هم می شنید.
مهمان ها میخواستن بدونن تد کی برمیگرده و قراره در مورد مشکلاتِ محلی مختلف از خروس پر سر و صدای یه نفر تا برگشتن اسکیپجک ها به واینت چیکار کنه. همونطور که مگ برای بیردی یه لیوان آیس تی می ریخت توری به زوئی به خاطر گردنبندش غر میزد:
″نمیشه یه بار جواهرات معمولی بپوشی؟″
زوئی زمزمه کرد:
″فکر می کنی من خوشم میاد درحالیکه نصف یه خواربار فروشی ازم آویزونه اینور و اونور برم؟″
یه تیکه نون از توی سبد برداشت و نصف کرد و ادامه داد:
ولی مادر هانتِر گِری سر میز کناری نشسته و من برای برنامه ریزی نمایشگاه کتاب امسال بهش نیاز دارم.″
توری به مگ نگاه کرد و گفت:
″من اگه جای زوئی بودم زندگی خصوصیم رو از کارم جدا می کردم.″
زوئی جواب داد:
″الان این حرفو میزنی ولی یادته وقتی گوشواره های ماکارونی که سوفی برام درست کرده بود رو پوشیدم چقدر خوشحال شدی؟″
romangram.com | @romangram_com