#به_من_بگو_جذاب_پارت_279


توری به گروهشون اضافه شد و گفت:

"از کی تا حالا عاشق میمون ها شدی؟یادمه قبل از اینکه 'پیتی' ده سالش بشه بهش گفتی میمون ها هیولاهای کوچولوی کثیفی هستن!!"

"به خاطر اینکه می خواست با کِنی حرف بزنه تا برای تولدش یه میمون بخره."

توری سرشو تکون داد و گفت:

"کِنی حتما براش می خرید.اون پیتی رو به اندازه ی بچه های خودش دوست داره."

کایلا با تکونی به موهاش گفت:

"دوست دختر فرانسوی تد،همون مدله،همیشه به خاطر دندون هاش فکر می کردم یه جورایی شبیه میمونه!"

زن های دیونه ی واینِت همچنان به حرفهاشون ادامه می دادند که مگ از کنارشون گذشت.

وقتی به آشپزخونه رسید هالی غیبش زده بود، لیوان شکسته ای روی زمین بود و سرآشپز با عصبانیت داشت می گفت:

″هالی امروز بی مصرفه! فرستادمش خونه. لیوانو ول کن و سالادها رو تزئین کن.″

مگ تمام تلاشش رو کرد تا دستوراتِ پشت سرهم سرآشپز رو اجرا کنه. با عجله از این طرف آشپزخونه به اون طرف می رفت و سعی می کرد از روی لیوان شکسته رد نشه و همزمان به صندل های بدون پاشنه اش لعنت می فرستاد ولی وقتی با سینی تازه ای از نوشیدنی توی سالن برگشت عمدا گامهاشو آهسته برداشت. طوری که انگار اصلا عجله نداره. شاید تجربه ی پیشخدمتی نداشت ولی لازم نبود کسی متوجه بی تجربه بودنش بشه.

برگشت توی آشپزخونه و سه تا پارچ کوچیک از سس سالاد آماده کرد. سرآشپز با عجله به سمت فر رفت تا فریتا رو چک کنه و گفت:

″میخوام اینا رو داغ سرو کنم.″

یک ساعت آینده در حالیکه مگ سعی داشت کار دو نفرو انجام بده و سرآشپز نگران دسر سوفله اش بود گذشت. به نظر می رسید توری و اِما هر دو مصمم هستن که هر بار مگ توی سالن ظاهر میشه باهاش حرف بزنن طوری که انگار مگ هم یکی از مهمونهاست. مگ از نیت خوبشون ممنون بود ولی ترجیح می داد اجازه بدن روی کارش تمرکز کنه. کایلا خصومتش رو کنار گذاشته بود تا بگه یه گردنبند و یه جفت گوشواره ی سنگی مربوط به دوره ی قبل از آمریکا برای یکی از دوستهاش که توی آستن مغازه داره میخواد. حتی مدیر برنامه های فرانچسکا هم می خواست باهاش حرف بزنه،البته نه در مورد پدر و مادر مگ که احتمالا هنوز کسی در موردشون بهش نگفته بود بلکه در مورد فریتا و اینکه توش کاری استفاده شده یا نه.

romangram.com | @romangram_com