#به_من_بگو_جذاب_پارت_275


″فکر نمی کردم این کارو قبول کنی.″

″گاهی اوقات حتی خودمو هم سوپرایز می کنم.″

″البته تقصیر خودمه. من یه مقدار جوگیرم. این خصلت خیلی بیشتر از اونچه که تصور کنی برام دردسر درست کرده.″

مگ جوگیر بودن رو کاملا درک می کرد.

فرانچسکا صاف ایستاد و با احترام گفت:

″بذار برم دسته چکمو بیارم.″

پیشنهادش خیلی وسوسه برانگیز بود ولی مگ نمی تونست اینکارو بکنه. گفت:

″شما بیست مهمون دارین و هالی هم حالش خوب نیست. من نمی تونم سرآشپز رو دست تنها بذارم.″

″مطمئنم یه جوری از پسش برمیایم.″

فرانچسکا روی دستبند الماسش دست کشید و ادامه داد:

″شرایط معذب کننده ایه نمی خوام مهمونام یا تو رو ناراحت کنم.″

″اگه مهموناتون همون کسایی هستن که من فکر می کنم از این ماجرا خوششون میاد و من...من دو ماه و نیمه که توی واینت هستم،پس ناراخت کردن من به این راحتیا نیست.″

″مگ...کار کردنت توی باشگاه با کارکردنت اینجا کاملا فرق داره. می دونم...″

″ببخشید. باید برگردم فنجونها رو بشورم.″

romangram.com | @romangram_com