#به_من_بگو_جذاب_پارت_274


برخلاف پسرش فرانچسکا پوکِر فِیس(۱) خوبی نبود و بازی احساسات توی چهره اش به راحتی قابل تشخیص بودن.

اول تعجب کرد″انتظار نداشت مگ این کارو قبول کنه.″

بعد گیج شد″چرا مگ اومده؟″

بعد از اون معذب شد ″مهمونهاش چی فکر می کردن؟″

سپس استرس گرفت″فکر خیلی بدی بود.″

و در نهایت...عزم راسخ توی چهره اش نمایان شد. گفت:

″مگ می شه توی سالن غذاخوری باهات صحبت کنم؟″

″البته.″

مگ به دنبالش از آشپزخونه بیرون رفت. فرانچسکا خیلی ریز اندام بود طوری که مگ می تونست زیر چونه اش نگهش داره که البته حتی تصور همچین کاری رو هم نمی تونست بکنه. فرانچسکا مثل همیشه خیلی شیک لباس پوشیده بود،یه تاپ سبز زمردی و دامن سفید نخی خنک که یه کمربند سبز،آبی روش بسته بود. کنار فواره ی سنگی ایستاد و حلقه ی ازدواجش رو توی انگشتش چرخوند و گفت:

″متاسفم فکر می کنم اشتباهی پیش اومده. البته اشتباه از من بوده. من به تو نیاز ندارم. البته هزینه ی وقتی که گذاشتی رو می پردازم. مطمئنم دستت تنگه و گرنه امروز اینجا...پیدات نمی شد.″

مگ با احتیاط گفت:

″به اندازه ی قبل دستم تنگ نیست. بیزینس جواهراتم داره خیلی بهتر از چیزی که انتظار داشتم پیش میره.″

″بله شنیدم.″

فرانچسکا به وضوح کلافه شده بود و مصمم بود این موضوع رو حل کنه. گفت:

romangram.com | @romangram_com