#به_من_بگو_جذاب_پارت_273


مگ مصمم بود سرشو بالا بگیره،لبخند بزنه و اینقدر کارشو خوب انجام بده که اجازه نده فرانچسکا احساس رضایت کنه.

هالی با ماشین فوردِ فوکِس قرمزش رسید. همونطور که با هم وارد خونه می شدن خیلی کم با هم حرف زدن،خیلی رنگ پریده به نظر می رسید به حدی که مگ نگران شد و پرسید:

″حالت خوبه؟″

″عضلاتم...بدجور گرفته.″

″نمی تونی یه نفرو پیدا کنی تا جات کار کنه؟″

″سعی کردم یه نفرو پیدا کنم ولی هیچکی نبود.″

آشپزخونه ی بودین ها با دیوار های زعفرونی روشن،کف قرمز مایل به قهوه ای و کاشی های آبی لاجوردیِ دست ساز شیک و راحت بود. یه لوستر بزرگ آهنی با فنجون های شیشه ای رنگارنگ وسط آشپزخونه آویزون بود و قفسه های بدون در،قابلمه های مسی و ظروف سفالی رو به نمایش گذاشته بودن.

سرآشپز دانکِن داشت غذاهایی رو که برای مهمونی آماده کرده بود از بسته هاشون در میاورد. مرد کوتاهی بود،حدود چهل سال با یه دماغ بزرگ و تار های خاکستری بین موهای قهوه ای مایل به قرمزش از زیر کلاه آشپزیش بیرون اومده بودن. وقتی هالی رفت دستشویی اخم کرد و به مگ غرید که کارشو شروع کنه.

در حالی که مگ ظروف شیشه ای رو می چید و ظروف دسر و غذا رو مرتب می کرد سرآشپز جزئیات مِنو رو بررسی کرد. شیرینی های پفکی لقمه ای برای پیش غذا که با مارمالاد پرتقالی و پنیر پر شده بودن،سوپ نخود فرنگیِ تازه با طعم نعناع که توی فنجون های قهوه ای که باید شسته می شدن سِرو می شد،سالاد رازیانه، کلوچه ی گرم و غذای اصلی فِریتای مارچوبه و قزل آلای کبابی بود که سرآشپز روی همشونو پوشونده بود. از همه مهمتر دسر بود،سوفله ی شکلاتی که سرآشپز تمام تابستان در حال کار کردن روش بود تا بتونه به نحو عالی بپزدشون و به صورت جداگونه می پختشون و حتما حتما باید به محض بیرون اومدن از فر سرو می شدن و خیلی خیلی آروم باید جلوی هر مهمان قرار می گرفتن.

مگ سری تکون داد بعد جام های گود سبز رنگِ آب رو توی سالن غذا خوری برد. درختچه های نخل و لیمو توی گلدان های قدیمی ای در گوشه ی سالن قرار داشتن و از فواره ای سنگی که توی دیوار کاشی کاری شده قرار داشت آب چکه می کرد و علاوه بر میز بلند چوبیِ همیشگی دو تا میز دیگه هم توی سالن گذاشته بودن. فرانچسکا زیر بشقابی های دست دوز رو به رومیزی رسمی ترجیح داده بود. روی هر میز یه سینیِ مسی تزئینی پر از گلدون های سفالیِ پونه کوهی، مرزنجوش،مریم گلی و آویشن و کوزه های سفالی که با شکوفه های زرد طلایی پر شده بودن قرار داشت. از پنجره های بزرگ سالن غذاخوری می تونست قسمتی از حیاط پشتی و آلاچیقی که یه کتاب باز روی نیمکت چوبیش رها شده بود رو ببینه. دوست نداشتن زنی که همچین محیط زیبایی رو برای تفریح دوستاش فراهم کرده بود سخت بود ولی مگ قصد داشت تمام تلاشش رو بکنه که دوستش نداشته باشه.

وقتی مگ به آشپزخونه برگشت هالی هنوز از دستشویی بیرون نیومده بود،تازه شروع به شستن فنجون های سوپ کرده بود که صدای تق تق پاشنه ی کفشی روی کف کاشی کاری شده نزدیک شدن میزبان رو اعلام کرد. فرانچسکا گفت:

″ممنونم که امروز کمکم کردی سرآشپز دانکِن. امیدوارم چیزهایی که نیاز داری رو توی آشپزخونه پیدا کرده باشی.″

مگ فنجون رو آب کشید برگشت و شادترین لبخندش رو به فرانچسکا تحویل داد و گفت:

″سلام خانوم بودین.″

romangram.com | @romangram_com