#به_من_بگو_جذاب_پارت_272
″البته.″
″قبل از اینکه بری یه پیراهن سفید پیشخدمتی از دفتر آشپزی بردار یه دامن سیاه هم باهاش بپوش.″
شبیه ترین چیزی که داشت دامن کوتاه سیاه و سفید مارکِ میو میو بود که از مغازه ی دست دوم فروشی خریده بود. همون کارشو راه می انداخت.
مدیر آشپزی یه تیکه کاغذ که آدرس روش نوشته شده بود بهش داد.
″سرآشپز دانکِن آشپزی می کنه و تو با هالی کیتل کار می کنی. اون همه چیزو بهت میگه. ساعت ده اونجا باش. موضوع مهمیه پس کارتو خوب انجام بده.″
عصر بعد از اینکه از شنا برگشت بالاخره به اطلاعاتی که مدیر آشپزی بهش داده بود نگاه کرد. چیز آشنایی در مورد مسیر وجود داشت. نگاهش به پایین صفحه جایی که اسم شخصی که قرار بود براش کار کنه افتاد.
″فرانچسکا بودین″
کاغذو توی دستش مچاله کرد. فرانچسکا چه بازی راه انداخته بود؟واقعا فکر می کرد مگ این کارو قبول می کنه؟البته مگ دقیقا همین کارو کرده بود.
تیشرتِ مارک هَپیش رو پوشید و مدتی توی آشپزخونه راه رفت و به فرانچسکا و خودش برای زودتر نخوندنِ اطلاعات وقتی هنوز می تونست پیشنهاد کارش رو رد کنه فحش داد. ولی اگه می خوند پیشنهادشو رد می کرد؟احتمالا نه. غرور احمقانه اش این اجازه رو نمی داد.
وسوسه ی تماس با تد تقریبا براش غیرقابل تحمل بود. به جای تماس برای خودش ساندویچ درست کرد و رفت توی قبرستون ولی اشتهاشو از دست داده بود.
رخ دادن این اتفاق درست موقعی که تد اینجا نیست اصلا تصادفی نبود.
فرانچسکا یه حمله مخفیانه طراحی کرده بود تا مگ رو سر جاش بشونه. احتمالا قبول کردن یا نکردن مگ خیلی براش فرقی نداشت. فقط می خواست یه چیز رو ثابت کنه،اینکه مگ یه غریبه بود،یه راننده ی ماشینِ نوشیدنیِ بدشانس که مجبور بود برای دستمزدِ ساعتیِ ناچیزی کار کنه. غریبه ای که فقط به عنوان یه خدمتکار اجازه داشت وارد خونه ی فرانچسکا بشه.
مگ ساندویچ رو پرت کرد توی علف های هرز. لعنتی!
روز بعد قبل از ساعت ده به خونه ی بودین رسید. صندل های پاشنه تختِ صورتیِ براقش رو با بلوز پیشخدمتیِ سفید و دامنِ کوتاه مارکِ میو میو پوشیده بود. کفش هاش برای کار کردن راحت نبودن ولی بهترین دفاع در برابر فرانچسکا یه حمله ی قوی بود و کفش هاش این پیام رو می رسوندن که اون قصد نداره غیرقابل تشخیص باشه.
romangram.com | @romangram_com