#به_من_بگو_جذاب_پارت_271


″اگه تمرین کنی ممکنه توی گلف خوب بشی. کارکنان اینجا دوشنبه ها می تونن مجانی بازی کنن. از روز تعطیلت استفاده کن. من یه سری چوب گلف اضافی توی اتاق کیف ها دارم می تونی قرضشون بگیری.″

″ممنون از پیشنهادت ولی واقعا نمی خوام.″

″اوه آره میخوای.″

این حرف توری حقیقت داشت. تماشای اینکه خیلی ها بازی می کردن توجه اش رو جلب کرده بود،همونطور که کیف توری رو به ساختمون باشگاه برمیگردوند پرسید:

″چرا داری اینکارو می کنی؟″

″چون به غیر از من تو تنها زنی هستی که تا حالا در مورد رقصیدن تد حقیقت رو بهش گفتی.″

″متوجه نمیشم.″

″البته که میشی. تازه!! متوجه شدم توی مکالمه ی تلفنیِ این هفته ام با تد وقتی اسم تو رو آوردم به طرز عجیبی ساکت شد. نمی دونم شما دو تا آینده ای با هم دارین یا نه،البته به شرط اینکه مجبور نشه با سانی ازدواج کنه،ولی من هیچ شانسی رو از دست نمیدم.″

مهم نبود این حرف توری به چه معنا بود.با این حال مگ متوجه شد توری اوکانر رو به لیست آدم هایی که وقتی بالاخره واینت رو ترک کنه دلش براش تنگ میشه اضافه کرده. کیف چوبها رو از روی شونه اش پایین آورد و گفت:

″صرف نظر از وجودِ سانی، من و تد چطور می تونیم آینده ای داشته باشیم؟ اون عیسی مسیحه و من دختر بدِ شهر.″

توری با خوشحالی گفت:

″می دونم.″

اون روز عصر همونطور که مگ گرد و خاک روزانه رو از ماشین نوشیدنی می شست مدیر غذا خوری بهش نزدیک شد و بهش گفت یکی از اعضا میخواد اونو به عنوان پیشخدمت برای مهمونی نهار زنونه ی روز بعد استخدام کنه. تعداد کمی از آدمهای شهر که از پس هزینه اش برمیومدن معمولا کارکنان رو استخدام می کردن تا توی مهمونی های خصوصی بهشون کمک کنن ولی هیچ کس تا حالا به اون درخواست کار نداده بود.

و اون به هر پولی که می تونست به دست بیاره تا هزینه ی خریدِ وسایلی که به تازگی گرفته بود رو جبران کنه نه نمی گفت.

romangram.com | @romangram_com