#به_من_بگو_جذاب_پارت_269


چیپس شکسته رو به سمت مگ گرفت و ادامه داد:

″من هیچوقت توی زندگیم کار پنهانی انجام ندادم و الان هم نمی خوام اینکارو بکنم.″

باورش نمیشد تد داره این حرفو میزنه.گفت:

″تو نمی تونی کاری به این مهمی رو به خاطر یه رابطه ی بی معنی به خطر بندازی. این یه خوشی موقتیه تد،موقتی!!! به زودی من بساطمو جمع می کنم و برمیگردم لس آنجلس. تعجب می کنم که چطور تا حالا این کارو نکردم.″

اگه انتظار داشت تد اصرار کنه رابطشون بی معنی نیست فقط بیشتر باعث ناامیدیِ خودش میشد. تد به صندلیش تکیه داد و گفت:

″این هیچ ربطی به موقتی بودن این رابطه نداره. به شخصیت من ربط داره.″

″پس شخصیت من چی؟من آدمی هستم که با کارهای یواشکی کاملا راحتم.″

″شنیدی چی گفتم.″

مگ با ناراحتی نگاهش کرد این پیامدِ داشتن یه پارتنر شریف بود. یا حداقل چیزی که تد به عنوان شرافت میدید. چیزی که مگ میدید انتخاب فاحشِ بین فاجعه و دلشکستگی بود.

***

بین تلاش برای فکر نکردن به علاقه اش به تد و زیادی فکر کردن به احتمال ظهور دوباره ی مزاحمِ مرموزش نمی تونست شبها خوب بخوابه. از شبهای بی خوابیش برای ساختن جواهرات استفاده می کرد. همونطور که گروه کوچیک مشتری هاش به طور واضحی به قطعه های جدید علاقه ی بیشتری نسبت به کپی ها نشون می دادن جواهراتش هم داشتن پیچیده تر میشدن. دنبال دلال های اینترنتی که توی صنایع دستی قدیمیِ مورد نیازش تخصص داشتن گشت و مقدار قابل توجهی از پس اندازش رو صرف سفارش به یه استاد علوم انسانی که به صداقت داشتن و دادن جزئیات در مورد اصل و منبع تمام چیزهایی که می فروخت معروف بود، کرد.

همونطور که مگ یه سری سکه ی آسیای شرقیِ کَبُشانِ رومی و سه مهره ی موزائیکیِ ارزشمند کوچیک از قرن دوم رو از جعبه بیرون می کشید با خودش فکر کرد ساختن جواهرات و بدلیجات شغلشه یا راهیه برای پرت کردن حواسش تا به اینکه باید با زندگیش چکار کنه فکر نکنه؟

یه هفته بعد از اینکه تد شهرو ترک کرد توری تماس گرفت و دستور داد که مگ صبح روز بعد یه ساعت زودتر بیاد سرکار. وقتی مگ پرسید چرا،توری جوری رفتار کرد که انگار مگ توی تست هوش رد شده و گفت:

″چون دِکس اون موقع خونه است تا مراقبِ بچه ها باشه. اییش.″

romangram.com | @romangram_com