#به_من_بگو_جذاب_پارت_154
یه حوضِ موزاییکیِ بزرگ جلوی خونه ای قرار داشت که از گچ قرمز با سقف سفالی کنگره ای دقیقا به شکل خونه های توی داستان هزار و یک شب ساخته شده بود. یکی از پیشخدمت ها اجازه داد از در چوبی حکاکی شده با پنجره های هلالی بالاش داخل بشه. دکورِ انگلیسی برای خونه ای با معماریِ موریشِ برجسته عجیب بود اما چیت گلدار،نقاشی های شکار و اسباب و اثاثیه ی هِپل وایتی که شلبی تراولر انتخاب کرده بود یه جورایی به خونه میومد.
دری با تزئینات موزائیکی به تراسی با دیوارهای بلندِ گچیِ قرمز،نیمکت های دراز با روکشِ طلایی و میزهای کاشی که سطل های برنجی ای که گل های آبی،قرمز و سفید ازشون بیرون ریخته بود و با پرچم های کوچیک آمریکا تکمیل شده بودن باز می شد. درخت های سایه دار و سیستم خنک کننده توی گرمای آخر وقتِ بعد از ظهر مهمان هارو خنک نگه داشته بودن.
مگ،بیردی کیتل و کایلا رو کنار هم دید،همراه با بهترین دوست کایلا،زوئی دنیلز،مدیر مدرسه ی ابتدایی محلی. چند تا از کارکنانِ باشگاه محلی داشتن توی پذیرایی کمک می کردن و مگ برای هالی که داشت یه سینی پیش غذا رو می چرخوند دست تکون داد. کنی تراولر کنار زنی جذاب با موهای عسلی و گونه های عروسکی ایستاده بود. مگ از مهمونیِ شام تمرین اونو یادش بود، همسرش اِما بود.
مگ توی رختکن بانوان دوش گرفته بود،یه مقدار موادِ مخصوصِ مو به موهای سرکشش مالیده بود، رژلب زده بود و آرایش چشم انجام داده بود، بعد پیراهنِ چسبونِ سبزِ زیتونی که از مغازه دست دوم فروشی خریده بود رو پوشیده بود. به خاطر تصویر سر یه زن مادیلیانی جلوش،دیگه نیازی به گردنبند نداشت،اما نتونسته بود جلوی وسوسه ی وصل کردن چند دیسک پلاستیکی بنفشِ یکی دو سانتی به هرکدوم از گوشواره های سلسله ی سونگش مقاومت کنه. کنار هم قرار گرفتنِ مهیجِ چیزهای قدیمی و جدید همراه با تصویر مادیلیانی ترکیبی از بی سلیقگی و با سلیقگی بوجود آورده بود.
سرها به سمتش چرخیدن ولی شک داشت به خاطر گوشواره های زیباش باشه. اون انتظارِ خصومت از طرف زنهارو داشت ولی انتظار نگاه های مات و متحیری که بعضی هاشون با دیدن پیراهنش با هم رد و بدل می کردن رو نداشت. لباس مناسبی بود و بهش خیلی میومد پس اهمیتی نداد.
"می تونم چیزی براتون بیارم بنوشین؟"
مگ برگشت و مرد بلند و لاغری توی اوایل دهه ی چهل سالگی، با موهای قهوه ای لَخت و کمی نامرتب و چشمهای خاکستری درشتی که از پشت لنزِ قاب سیمیِ عینکش مشخص بودند،دید.
اونو یادِ یه استاد ادبیات دانشگاه انداخت. مگ پرسید:
"آرسنیک؟"
"فکر نمی کنم نیازی بهش باشه."
"حتما همینطوره که می گید."
"من دکستر اوکانر هستم."
"نه ، نیستی!!!!!"
کلمات قبل از اینکه بتونه جلوشونو بگیره از دهنش بیرون اومدن ولی نمی تونست باور کنه این مردِ با قیافه ی بچه درسخون ها،شوهر توری تراولر اوکانرِ فریبنده باشه. این حتما ناجورترین ازدواج قرن بود.
romangram.com | @romangram_com