#به_من_بگو_جذاب_پارت_153
"واقعا؟"
مگ انتظار این حرفو نداشت،اون یه هم پیمان می خواست نه یه واسطه ی برقراری رابطه. با باز کردن بند کتونی هاش کمی وقت خرید:
" فکر کنم سوپرایز شدم. تو نگرانِ...زن های تیغ زن نیستی؟حتما شنیدی که که من بی پولم."
سانی شونه ای بالا انداخت.
"پدرم مرد بزرگیه می تونه از خودش مراقبت کنه. این حقیقت که تو براش یه چالش هستی تو رو براش جذاب تر هم کرده."
آخرین چیزی که مگ می خواست این بود که فریبنده باشه. کتونی هاش رو درآورد،جورابهاشو بیرون کشید و با احتیاط گفت:
"من واقعا از مردهای مسن خوشم نمیاد."
"شاید باید یکیشونو امتحان کنی."
سانی از روی پله بلند شد و روی پله ی مگ ایستاد و ادامه داد:
"می خوام باهات رو راست باشم. پدرم تقریبا ده ساله که از مادرم جدا شده. تمامِ زندگیش سخت کار کرده و حقشه که از زندگیش لذت ببره. پس نگران اینکه من سر راهتون قرار بگیرم نباش. من هیچ مشکلی با اینکه شما دو تا با هم خوش بگذرونید ندارم و کی میدونه این رابطه به کجا ممکنه ختم بشه؟اون هیچ وقت برای زن هایی که باهاشون قرار میذاره خسیس نبوده."
"ولی..."
"فردا توی مهمونی می بینمت."
کارش تموم شده بود به سمت ماشین اجاره ایش رفت. وقتی رفت مگ قطعاتِ پازل رو کنار هم چید. واضح بود که سانی درمورد ابراز علاقه ی مگ به تد شنیده بود و از این موضوع خوشش نمیومد، می خواست مگ رو با پدرش مشغول کنه تا میدون رو برای بدست آوردنِ قدیسِ جذاب برای خودش خالی کنه. اگه حقیقت رو می دونست وقتش رو تلف نمی کرد.
مگ برای پیدا کردن عمارت موریش،جایی که شلبی و وارِن تراولر زندگی می کردن،مشکلی نداشت. طبق شایعات،کنی و توری وقتی پدرشون با زنی سی سال کوچیکتر از خودش که دوستِ توری توی انجمن خیریه بود ازدواج کرد اصلا راضی نبودند. حتی تولد یه برادرِ ناتنی هم آرومشون نکرده بود ولی یازده سال از اون موقع گذشته بود،کنی و توری هر دو ازدواج کرده بودن و به نظر می رسید همه همدیگرو بخشیدن.
romangram.com | @romangram_com