#به_من_بگو_جذاب_پارت_152


"همه چیز رو همونجوری که هست دوست دارم. من عضو هیأت رییسه ی شرکت پدرم هستم. محصولاتشو طراحی می کنم،زندگی عالی ایه."

"جالبه."

با اینکه مگ نپرسیده بود خودش اضافه کرد:

"لیسانس مهندسی مکانیک و اِم بی اِی دارم."

"خوبه."

مگ به مدرکی که نداشت فکر کرد.

سانی روی پله ای بالاتر از مگ نشست و گفت

"به نظر می رسه از وقتی اومدی اینجا شهرو بهم ریختی."

"شهر کوچیکیه. راحت میشه بهمش ریخت."

سانی کثیفیِ روی مچ پاش رو که احتمالا موقع گشتن توی زمین ایجاد شده بود رو پاک کرد و گفت:

" پدرم در موردت زیاد حرف میزنه. اون از بودن با زن های جوون لذت می بره."

بالاخره رسیده بود به دلیل ملاقات امروزش و مگ خیلی خوشحال بود.

سانی ادامه داد:

"اونها هم از بودن با پدرم لذت می برن. اون موفق و خوش مشربه و دوست داره خوش بگذرونه. دائما در مورد تو حرف میزنه به خاطر همین می دونم توجهش رو جلب کردی. من برای هردوتون خوشحالم."

romangram.com | @romangram_com