#به_من_بگو_جذاب_پارت_151
سانی یه لحظه ی طولانی برای جواب دادن صبر کرد و گفت:
"سبک لباس پوشیدن برای مهمونی فردا چیه؟ فکر کردم تو حتما میدونی."
بهانه ی مسخره ای بود. مگ روی پله ها نشست و جواب داد:
"اینجا تگزاسه. خانوما خیلی به خودشون میرسن."
سانی توجهی نکرد و گفت:
"چطور دخترِ جیک کورانادا سر از همچین شهر دهاتی درآورده؟"
مگ دلایل خوبی برای مسخره کردن این شهر دهاتی داشت ولی سانی فقط داشت قیافه می اومد.جواب داد:
"می خواستم یکم از لس آنجلس دور باشم."
سانی گفت:
"تغییرِ بزرگیه."
"گاهی اوقات ما به تغییر نیاز داریم. فکر می کنم بهمون اجازه میده یه جور جدیدی به زندگیمون نگاه کنیم."
حالا تبدیل شده بود به یه فیلسوف عاقل؟
"هیچی در مورد زندگی من نیست که بخوام عوضش کنم."
سانی عینک قرمز روشنش رو روی سرش گذاشت که باعث شد دسته هاش لایه های بلندِ موی قهوه ای تیره رو از صورتش کنار بزنه و شباهتش به اسپنس رو بیشتر نشون بده. هر دوشون بینی برجسته ی شبیه بهم، لبهای درشت و اعتماد به نفس بالا داشتند.
romangram.com | @romangram_com