#به_من_بگو_جذاب_پارت_150
"باید برگردم سرکارم ممنون بابتِ گردنبند."
مگ ساندویچش رو تموم کرد سوار یه ماشین خالی گلف شد و برگشت به حفره ی چهاردهم.
تا ساعت چهار زمین گلف خیلی خلوت شده بود و هیچ کاری به جز فکر کردن به شکست هاش برای انجام دادن نداشت.
وقتی ماشینش رو جلوی کلیسا نگه داشت یه ماشین ناآشنا رو پارک شده کنار پله ها دید. وقتی بیرون اومد سانی اسکیپجک از سمت قبرستونِ اون طرف ساختمون بیرون اومد. لباس زردش که موقع نهار تنش بود رو با شورت و تاپ سفیدی عوض کرده بود و یه عینک آفتابی قرمز آلبالویی روی چشمهاش بود،پرسید:
"از اینکه تنها اینجا زندگی کنی نمی ترسی؟"
مگ سرشو به سمت قبرستون کج کرد و جواب داد:
"اونها کاملا بی آزارن هرچند چند تا از اون سنگ قبر های سیاه مو به تنم سیخ میکنن."
سانی نزدیکتر اومد با یه ریتم پر پیچ و خم حرکت می کرد که روی باسنِ گِرد و سینه های درشتش تاکید می کرد. از اون دسته زن هایی نبود که نگران باشه لباس های سایزِ کوچیک اندازش نشن و مگ از این خوشش میومد. از چیزی که خوشش نمیومد برخورد پر ادعا و تهاجمیش بود که نشان میداد اون هرکسی رو جرأت کنه باهاش مخالفت کنه از سر راه برمیداره.
سانی گفت:
"پیشنهادِ یه آبجوی خنک رو رد نمی کنم. دو ساعتِ گذشته رو با پدرم و تد گذروندم. رفته بودیم دیدنِ زمینی که اسپنس داره در مورد خریدش فکر می کنه."
"آبجو ندارم ولی آیس تی دارم."
سانی آدمی نبود که با کمتر از چیزی که واقعا می خواد قانع بشه و پیشنهادش رو رد کرد. از اونجایی که مگ برای رفتن به شنا بی قرار بود تصمیم گرفت روند این ماجرا رو سرعت ببخشه،پرسید:
"چکار می تونم برات بکنم؟"
هر چند می دونست...سانی می خواست بهش هشدار بده که از تد فاصله بگیره.
romangram.com | @romangram_com