#به_من_بگو_جذاب_پارت_149


مگ گفت:

" تعجب می کنم که نمی خوای بری یه شهر بزرگ."

"اینجا بد نیست. زوئی و کایلا همیشه درباره ی اینکه چقدر دلشون می خواد برن آستِن یا سن آنتوان حرف میزنن ولی هیچوقت کاری در این مورد نمی کنن."

جرعه ای از نوشابه اش خورد و گفت:

" همه میگن آقای اسکیپجک از تو خیلی خوشش اومده."

"اون از روابط من با آدم های معروف خوشش اومده و واقعا هم سِمِجه. فقط بین خودمون بمونه من سعی کردم با گفتن اینکه عاشق تد شدم کاری کنم دست از سرم برداره ."

چشمهای بزرگ هالی بزرگتر شدن،پرسید:

"تو عاشق تد هستی؟"

"خدای من نه. عقلمو که از دست ندادم. این بهترین چیزی بود که توی یه فرصت کم به ذهنم رسید."

هالی چند تا علف از کنار مچ پاش رو چید. بالاخره گفت:

"تا حالا عاشق شدی؟"

"چند بار فکر کردم عاشق شدم ولی اینطور نبود. تو چطور؟"

"یه مدت از یه پسری که باهاش فارغ التحصیل شده بودم خوشم می اومد. کایل بسکام. اون هم سال آینده به کالج عمومی محلی میره."

نگاهی به ساعت روی دیوار مغازه انداخت و گفت:

romangram.com | @romangram_com