#به_من_بگو_جذاب_پارت_148
"تو بهترین جواهرات رو داری."
" ممنون. دیشب درستش کردم."
اون از تیکه های بدلیجاتی که جدا کرده بود یه گردنبندِ کوچیکِ خاص درست کرده بود. مرواریدِ صدفیِ یه ساعت هِلوکیتیِ شکسته،چند تا مهره ی شیشه ای صورتیِ کوچولو که از یه لنگه گوشواره جدا کرده بود و یه ماهی نقره ای که به نظر می رسید قسمتی از یه دم سوییچی بوده باشه. با کمی چسب و سیم یه چیزِ جالب ساخته بود که روی بندی مشکی که کوتاه کرده بود، عالی به نظر می رسید.
هالی گفت:
"تو خیلی خلاقی."
"من عاشق جواهراتم. خریدنشون،ساختنشون، پوشیدنشون. وقتی سفر می کنم هنرمندهای محلی رو پیدا می کنم و کارکردنشون رو نگاه می کنم. خیلی چیزها ازشون یاد گرفتم."
فورا بند رو از دور گردنش باز کرد و گفت:
" بیا حالشو ببر."
"میدیش من؟"
"البته چرا که نه؟"
گردنبند رو دور گردن هالی بست. جذابیت خاصش باعث شد چهره ی بیش از حد آرایش شده هالی کمتر به چشم بیاد.
"خیلی قشنگه ممنون."
این هدیه کمی از کم حرفیِ ذاتی هالی کم کرد و درحالیکه مگ غذا می خورد اون درباره ی رفتن به کالج عمومی محلی تو پاییز حرف زد.
"مامانم میخواد من برم دانشگاه تگزاس. واقعا داره اذیتم می کنه ولی من نمیرم."
romangram.com | @romangram_com