#به_من_بگو_جذاب_پارت_141


"بهش عادت نکن. روزهای کدی بودنت برای من به پایان رسیده."

درست همون موقع اسپنس همراه با یه زن جوان که پیراهن مشکیِ رسمیِ بدونِ آستین و ستِ مروارید پوشیده بود و یه کیف سبز مارکِ بیرکین دستش بود از مغازه بیرون اومد،بلند بود و اندام پری داشت ولی نمی شد گفت چاقه، اجزای صورتش قوی بودند،صورتی کشیده با ابروهای تیره ی مرتب،یه بینیِ برجسته و لبهای درشتِ شهوت انگیز. هایلاتِ ظریفی،قهوای تیره ی موهاشو روشن کرده بود که توی لایه های صاف و بلند دور صورتش رو پوشونده بودن. هرچند به نظر می رسید توی اواخر دهه ی بیست سالگیش باشه ولی ترکیبی از اعتماد به نفسِ یه زن مسن و جذابیت یه زن جوان رو داشت.

اسکیپجک دستش رو دور زن انداخت و گفت:

" تد تو قبلا سانی رو دیدی ولی فکر نمی کنم بقیتون دخترِ زیبا ی منو بشناسید."

سانی با سرزندگی با همه دست داد و اسم ها رو تکرار کرد تا توی ذهنش به یاد بسپاره،با کنی شروع کرد بعد توری،مگ رو ارزیابی کرد و وقتی به تد رسید مکث کرد:

" از اینکه دوباره می بینمت خیلی خوشحالم تد."

جوری تد رو نگاه کرد که انگار یه تیکه گوشت اسبه که برای جایزه گذاشتن این کارش به مگ برخورد.

"منم همینطور سانی."

اسپنس بازوی دخترش رو فشرد و گفت:

"توری ما رو به یه مهمونی کوچیک برای چهارم جولای دعوت کرده. فرصتِ خوبیه تا آدم های محلیِ بیشتری رو ببینیم."

سانی به تد لبخند زد و گفت:

"به نظر عالی میاد."

اسپنس پرسید:

"می خوای بیام دنبالت مگ؟ توری تو رو هم دعوت کرده. من و سانی خوشحال می شیم سرِ راه بیایم دنبالت."

romangram.com | @romangram_com