#به_من_بگو_جذاب_پارت_130
"برام مهم نیست."
تد جلوتر اومد و با خودش عطرِ تهوع آورِ بهترین بودن رو آورد.
"هنوز بهم نمی گه چیکار داره می کنه یا کجاست."
انبردستِ دم باریک لیز خورد،وقتی ضربه ی محکمی به انگشتش وارد شد،از درد قیافش تو هم رفت و ادامه داد:
"تنها چیزی که میگه اینه که هیچ تروریستی دستگیرش نکرده و نباید نگران باشم."
"تکرار می کنم،برام مهم نیست."
مگ انگشتش رو مکید و گفت:
"آره درسته،هر چند دلیلِ اهمیت ندادنت با بقیه ی دامادهایی که قالشون گذاشتن فرق داره!غرورت جریحه دار شده ولی به نظر نمی رسه قلبت کوچکترین آسیبی دیده باشه چه برسه به اینکه شکسته باشه."
"تو هیچی در مورد قلب من نمی دونی."
نیاز به اینکه تد رو آزار بده رهاش نمی کرد و همونطور که یه بار دیگه نگاهش رو از یقه ی باز نفرت انگیزِ تیشرت تد می گرفت چیز جالبی رو که از هالی شنیده بود به یاد آورد و گفت:
"فکر نمی کنی برای مردی به سن تو یکم خجالت آور باشه که هنوز با پدر و مادرش زندگی کنه؟"
"من با پدر و مادرم زندگی نمی کنم."
"خیلی نزدیکشونی.توی همون ملک خونه داری."
"ملک بزرگیه و اونها دوست دارن من نزدیکشون باشم."
romangram.com | @romangram_com