#به_من_بگو_جذاب_پارت_129
"گوشیش رو خاموش کرده، قراره امروز براش خرید مواد غذایی انجام بدم."
"خرید مواد غذاییش رو تو انجام میدی؟"
"کارهای کوچیکی براش انجام میدم. بسته های پستی رو براش پست می کنم. کارهایی که خودش وقت انجام دادنش رو نداره."
هالی چند تا هات داگ رو از روی بخار پز برداشت و ادامه داد:
"فکر کنم بهت گفته بودم دستیارِ شخصیش هستم."
"درسته،گفتی."
مگ تعجبش رو سرکوب کرد. اون دور و برِ دستیارهای شخصی بزرگ شده بود و می دونست اونها کارهایی خیلی بیشتر از این انجام می دادند.
عصر وقتی رسید خونه پنجره هارو باز کرد خوشحال بود که دیگه نیازی به پنهان کاری نیست بعد توی نهر شنای کوتاهی کرد. بعد از اون چهار زانو روی زمین نشست و یه سری بدلیجاتِ بی صاحب که با اجازه از صندوق گمشده های باشگاه برداشته بود رو چک کرد. کار کردن با جواهرات و بدلیجات رو دوست داشت و توی چند روزِ گذشته درخششِ یه ایده ی جدید درگیرش کرده بود. انبردستِ دم باریکِ قدیمی ای که توی یکی از کشوهای آشپزخونه پیدا کرده بود رو برداشت و شروع به تیکه تیکه کردنِ یه دستبندِ ارزون قیمت که چیزهایی ازش آویزون بود،کرد.
ماشینی بیرون کلیسا ایستاد و چند لحظه بعد تد در حالی که توی شلوارِ آبی و تیشرتِ اسپُرتِ توسیِ چروکش، شلخته و در عین حال فوق العاده جذاب به نظر می رسید داخل شد.
مگ گفت:
"تا حالا چیزی در موردِ در زدن شنیدی؟"
"تا حالا چیزی در موردِ بی اجازه واردِ ملکِ کسی شدن شنیدی؟"
یقه ی بازِ تیشرتش گودیِ آفتاب سوخته ی زیر گلوش رو نشون می داد. مگ برای لحظه ای طولانی بهش خیره شد بعد به حلقه ی وصل شده به گیره ی دستبند ضربه ای زد و گفت:
"امروز یه پیام از لوسی داشتم."
romangram.com | @romangram_com