#به_من_بگو_جذاب_پارت_128
"چقدر شهوت انگیز؟"
"خیلی زیاد،بیش از حد معمول."
از ماشین پیاده شد.
"شب بخیر تئودور. خوب بخوابی."
با تابش نور چراغ های ماشین تد از پله ها به سمت در کلیسا بالا رفت. وقتی بالا رسید کلید رو توی قفل چرخوند و داخل شد. کلیسا تو خودش غرقش کرد. تاریک ، خالی ، تنها.
روز بعد رو بدونِ اخراج شدن روی ماشین نوشیدنی گذروند چیزی که به نظرش یه دستاوردِ بزرگ بود چون نتونسته بود خودش رو کنترل کنه و به چند تا از گلفرها یادآوری کرده بود که قوطی های نوشیدنیشون رو به جای سطل آشغال توی سطلِ زباله های بازیافتی بندازن. "بروس گاروین" پدرِ دوستِ بیردی،کایلا، به طور خاصی رفتارش خصمانه بود و مگ فکر می کرد به لطفِ توجه اسپنسر اسکیپجک می تونه به کارش ادامه بده و همچنین عمیقا از اینکه خبرِ ابراز علاقه ی دروغیش به تد پخش نشده ممنون بود. احتمالا شاهدهای دیشب تصمیم گرفته بودن ساکت بمونن، یه معجزه توی یه شهر کوچیک.
وقتی رفت توی مغازه ی اِسنَک فروشی تا یخ تازه بگیره و روی نوشیدنی های توی ماشین بریزه با دختر بیردی، هالی ،سلام و احوالپرسی کرد،هالی تیشرت یقه دارش رو تنگ کرده یا با مال کس دیگه ای عوض کرده بود چون خط سینه هاش کاملا مشخص بود. هالی گفت:
"آقای کالینز امروز بازی می کنه و اون عاشق گاتوریده،حواست باشه خیلی ازشون داشته باشی."
"ممنون از راهنماییت."
مگ به شیشه های آبنبات اشاره کرد و گفت:
"اشکال نداره چند تا از اینا بردارم؟میذارمشون روی یخ ها ببینم فروش میرن یا نه."
"فکر خوبیه. اگه تد رو دیدی بهش میگی من باید باهاش حرف بزنم؟"
مگ واقعا امیدوار بود تد رو نبینه.
هالی گفت:
romangram.com | @romangram_com