#به_من_بگو_جذاب_پارت_131


برعکسِ پدر و مادر خودش،که از خونه بیرونش کرده بودند.گفت:

"چقد خوب. مامان جونت شبا میاد تو تختت می خوابوندت؟"

"نه تا وقتی که خودم نخوام. در ضمن تو توی موقعیتی نیستی که از این تیکه ها به من بندازی."

"درسته!ولی من با پدر و مادرم زندگی نمی کنم."

از اینکه تد بالای سرش ایستاده بود خوشش نمیومد به همین دلیل از روی زمین بلند شد و به طرف تنها چیزی که داشت،یعنی همون صندلی با روکش قهوه ایِ زشتی که تد جا گذاشته بود، رفت و پرسید:

"چی می خوای؟"

"هیچی! فقط دارم ریلکس می کنم."

تد به سمتِ یکی از پنجره ها رفت و انگشتش رو روی قسمتی از قابش کشید.

مگ روی دسته ی صندلی نشست و گفت:

"واقعا زندگیِ سختی داری!!! تو اصلا کار می کنی؟ منظورم به جز شغلِ کذاییِ شهرداریه!!"

به نظر می رسید سوالش برای تد سرگرم کننده است، جواب داد:

"البته که کار می کنم. من یه میز کار دارم و یه مداد تراش و کلی چیزِ دیگه."

"کجا؟"

"یه جای مخفی!"

romangram.com | @romangram_com