#به_سادگی_پارت_98


دستش را پشت کمرم گذاشته بود به سمت باغ قدم بر میداشتیم ... کاش دستش را بر میداشت ... پوستم طاقت این همه حرارت را نداشت ... مردانه های بامداد برای دخترانه های من زیادی بود ...

بیرون غذا خوردن تز هر کدامشان که بود تز خوبی نبود هوای دی ماه سرد تر از ان بود که من با پیراهن دکلته بتوانم تحمل کنم ... نمیخواستم جلوی بامداد غر بزنم اما داشتم قندیل میبستم ...

- کدومتون تز دادید بیرون شام بخوریم ؟

- هممون با هم ...مشکل داری ؟ (سارا با احسان امده بود ...قلدر شده بود )

- نه فقط یکم سرده ... (اگر بامداد و احسان نبودند اینگونه مودبانه جوابش را نمی دادم ... )

صدای ترانه هم با سارا همدست شده بود ...: راست میگه سارا ...ما از اول اون وسط جنب و جوش کردیم گرممون شده ... ایشون پری دریایی وار نشسته بودن سر جاشون ... (زده بودند زیر خنده )

جلوی بامداد و احسان داشتن گربه رقصانی میکردند ... باید بعدا از خجالتشان در می امدم ...

اما احسان هم همراهم شده بود : حق دارن ...سرده ...غذاها هم یخ کرد ...

بامداد بی صدا کتش را در آورده بود روی شانه هایم انداخته بود... خجالت کشیده بودم ... اما دوست داشتم برای سارا و ترانه زبان درازی کنم که بی شک اگر شرایطش فراهم بود این کار را میکردم ...

موقع رفتن دیگر قید آرایش و قیافه را زده بودیم ... آدری را بغل کرده بودیم و تا میشد گریسته بودیم ...

پری دریایی وار امده بودیم و دیو شکل بازمیگشتیم ... دوستیمان انقدر مهم و عزیز بود که ریملهای پس داده نگرانمان نکند ... شاد رفته بودیم و غمگین بازگشته بودیم ...

خیلی دیر به خانه رسیده بودیم ...

بامداد پیام داده بود ... : فرشته کوچولو نبینم ناراحت باشی... غم به چشمات نمیاد...

این دیگر دیر تر از تمام شبها بود ... لابد به نظر بامداد هم چشمهای با لنزم تیله ای بودند ... پاسخ نداشت این پیام... گرما داشت ... گرمایی به وسعت یک نیمه شب که کسی در جایی به یاد غم چشمانم بود ...





مدتی بود دخترانه هایم میان سینا و بامداد و احساسات نصفه نیمه ام حبس شده بود ... دیگر کافی بود ... فدرای همیشه اینطور نبود ... فدرای همیشه همان فدرای مورد علاقه ی مامان بود که هدف مند بود ... تلاش میکرد و در زندگی فقط به دنبال عاشقانه نبود ...

باید برای ارشد برنامه میریختم ...روزهای حضورم در مطب استاد صدیق هم مشخص میکردم ...

romangram.com | @romangram_com