#به_سادگی_پارت_97


وقتی گفته بودند برای صرف شام برویم سارا پیشنهاد داده بود تا دور ادری خلوت است عکس یادگاری بیندازیم ... همگی با هم رفته بودیم ... کنار ادری و گارن ... ایستاده بودیم که پشتم داغ شده بود ... سوخته بود ... دست بامداد دور کمرم حلقه شده بود ...

دیگر یخ هم این اتش را خاموش نمیکرد ...

لذتش زیاد بود اما فکر اینکه نکند دستهای بامداد هم مثل غیر مستقیمهای سینا قرار است بی منظور باشد دردناک تر بود ...

سمت میز شام هم که میرفتیم پشت سرم قدم بر میداشت ... انگار از شیء ای شکستنی حفاظت میکند ...

سارا و احسان رفته بودند غذا بکشند ... ترانه هم میز را دور میزد ... میخواست اول آمار غذا ها را بگیرد... غذا کشیدن در این شلوغی انهم با لباس دنباله دار من سوژه ای بود ...

صدای بامداد را در گوشم شنیده بودم : همینجا وایسا ... بگو چی میخوری من برات بیارم

- نه میکشم دستتون درد نکنه ...

- با این لباس دنباله دارت که نمیخوای راه بیفتی دور میز به 500 نفر ادم هم بخوری...

قاطع بود و جدی

- یکم جوجه ...سالاد و کارامل

رفته بود بی حرف ... اینها که دیگر مردانه بود ... دخترانه های من اینها را هرگز ندیده بود ... حتی احسان هم از این مردانه ها برای سارا خرج نمیکرد ...

با بشقابم باز گشته بود ... بچه ها پیشنهاد داده بودند برویم روی میزهای باغ غذا بخوریم ...

ایستاده بودم تا بامداد برای خودش هم غذا بکشد ... ترانه با سارا و احسان به سمت باغ میرفتند ... : فدرا بیا دیگه ...چرا وایسادی ؟

- بامدادرفته برای خودش غذا بکشه ... وایسادم تا بیاد ( یکبار به خاطر من مجبور شده بود برود ...بی ادبی بود سرم را پایین می انداختم همراه بچه ها میرفتم ... حداقل میتوانستم برایش صبر کنم )

- باشه پس بیاید دیگه ...

دوباره پشتم داغ شده بود ... امشب چرا این نقطه از پشتم هی داغ میشد ... صدایش در گوشم پیچیده بود :

- .بریم فرشته کوچولو ... مرسی که صبر کردی بامداد هم بیاد !

(اصلا من چرا به ترانه گفته بودم منتظر بامداد مانده ام ... بامداد چرا پشتم مانده بود ... چرا شنیده بود که بامداد صدایش کرده ام ... چرا شنیده بود که منتظرش هستم

romangram.com | @romangram_com