#به_سادگی_پارت_96


- یادمه یه قراری گذاشته بودیم ... قرار بود من دیگه اقای ارین نباشم ... میبینم که به قول و قرارت پایبند نیستی

- من که گفتم سختمه

- منم که گفتم صدا کن عادت میکنی ... الان ترانه بود نخواستم اذیتت کنم ... از این به بعد منو آقای ارین صدا کردی منتظر جواب نباش

- دارید اذیت میکنید

- شایدم اینطور باشه !

نگاهش کرده بودم ... نگاهم کرده بود ... دستش را پشت صندلی گذاشته بود ... انگشت روی بافته ی موهایم کشیده بود :

- در ضمن من حرفمو پس میگیرم ... انگار حق با شکوه جونه ... تو فرفره کوچولو نیستی ... فرشته کوچولویی

دیگر اکسیژن هم وصل میکردند بی فایده بود ... نفسم جایی میان راه گیر کرده بود ... نه بالا می امد نه پایین میرفت ... هنوز فرفره کوچولو برایم عادی نشده بود ...چه رسد بامداد بخواهد فرشته کوچولو هم صدایم کند ...

کاش زودتر این شام لعنتی را میدادند ... قلب نیم بند من طاقت این همه هیجان را نداشت ...

ترانه هم خیال بازگشتن نداشت ...

چشم غره ای به سارا رفته بودم ... بعد از چهار سال دوستی فهمیده بود باید سریعا قید رقص را بزند خودش را برساند ...

احسان کنار بامداد نشسته بود ...مثلا مردانه بودند ... ولی میدانستم مدلشان شبیه هم نیست ... اما بامداد انقدر مودب بود که بتواند برای چند دقیقه با احسان معاشرت کند...

- سارا جون عروسی تا حالا نرفتی که نرسیده رفتی وسط نمیای بشینی ؟ ... حداقل یه نفس تازه کن ...

- نه پس لابد مثل تو خوبه عروسیه دوست صمیمیته اومدی عین نوه ی خاله ی مامان بزرگ داماد نشستی این گوشه ...

- با من بحث نکن

- چشم فدراسیون ... حالا یه شیرینی بده من بخورم ... ولی خیلی خوشگل شدیا بلا (چشمکی زد)

- ساکت باش شیرینیتو بخور ...

ترانه هم بالاخره آمده بود ... با سارا سر به سرم گذاشته بودند ... و نگاه بامداد همچنان ممتد بود و گرم ... از دور هم میسوزاند ...

romangram.com | @romangram_com