#به_سادگی_پارت_95


- خب اخه الدنگ مگه احسان کسیو میشناسه اینجا ؟

- درست صحبت کن بی ادب ...الان میام

- داشتم میرفتم دم در که دیده بودم ترانه گوشه ای نوشیدنی به دست ایستاده ... با چه کسی صحبت میکرد ؟ ... مگر او امده بود ... نزدیک بود با سربخورم به گارسونی که نوشیدنی تعارف میکرد ... بامداد بود با ان کت و شلوار دودی رنگ ؟ ... برازنده تر از همیشه ...

- جیغ سارا در امده بود ... : ببخشید لیدی که دارید خرامان قدم بر میدارید میشه لطفا سریعتر تشریفتونو بیارید یا یه جور دیگه از خجالتتون در بیام ...

با احسان سلام علیک کرده بودم ... سارا را به رختکن راهنمایی کرده بودم ... دخترانه هایش زنانه شده بود ... موهایش را رنگ کرده بود ... لباس پولک منجوق دار پوشیده بود ... اما هنوز همان سارای دوست داشتنی خودمان بود ...

دوباره رفته بودیم پیش ادری ... این بار گارن خیلی مهلت نداده بودیم بایستیم ...

سارا هم نرسیده دست احسان را گرفته بود رفته بود وسط ... اولین پسر حاجی بود که میدیدم اینگونه رفتار میکند ... باید دوباره به سنگر باز میگشتم ... صد سال دیگر هم میگذشت از عهده ی رقصیدن بر نمی امدم ...

نزدیک میزمان که شدم از دور دیدمشان ... با ترانه نشسته بودند...

- ای بابا خانوم شما که باز اومدی اینجا ...

- ترانه اذیت نکن ... سلام اقای ارین

ابرویش را بالا انداخته بود ...

- سلام خوب هستید ؟

(او چرا فعلها را جمع میبست ؟ ... )

- ممنون ... نشسته بودم

- شما مث پیرزن پیرمردا میمونید ... بشینید اینجا از خاطرات نوه هاتون تعریف کنید ...من میرم برقصم ... حالا کو تا دوباره دعوت شم عروسی ؟ !

بزرگتها که مشغول بودند ... نشستن کنار بامداد در آن لحظه از فتح قله ی قاف هم سخت تر بود ...

بدتر که زل زده بود به من !

تاب نگاهش را نداشتم ... سرم را بالا کردم ...

romangram.com | @romangram_com