#به_سادگی_پارت_85
بامداد شب رفته بود ، شکوه جون گفته بود شب را پیشمان می ماند ... مامان از ترس کنجکا وی های احتمالی به دنیا خبر نداده بود ...
تماسهای بی پاسخ مامان ، ادری ، ترانه ، سارا ، بامداد و خیلی های دیگر روی گوشی مانده بود ...
دوست داشتم گوشی را هم به دیوار بکوبم ...
صبح با نوازش دستان شکوه جون چشم باز کردم ... نگاه خالیم را دید ... : فرشته کوچولو بیدار شدی بالاخره ... میدونم قلب مهربونت اذیت شده ... ولی مطمئن باش این ادم لیاقت تو رو نداشته ... نمیگم بگی و بخندی و تظاهر کنی که اتفاقی نیفتاده ... چون افتاده و اذیتت کرده ... اما مامانت از دیشب تا حالا آب شده ... میدونی که تو تنها دلخوشی اش هستی... سعی کن به فکرش باشی
(پس بامداد و شکوه جون فهمیده بودند ... در جایم نیم خیز شدم ... شکوه جون را بغل کردم ... روی شانه هایش ته مانده های بغضم را خالی کردم ... سینا لیاقت نداشت که مادرم را غصه دار کنم ...)
دست و صورت شسته بودم ... مثل فدرای معمولی روزهای قبل رفته بودم سر میز صبحانه ... خیر سرم روانشناسی خوانده بودم ... باید با این قضیه رو به رو میشدم ... شرایط من با بقیه یکی نبود ... قلبم که میشکست ، ناراحت که میشدم مادرم هم شکسته میشد ... بابا هم نبود که شکسته هایمان را بند بزند ... باید این مرحله را هر چه سریعتر رد میکردم ... شکوه جون مهربانانه تنهایمان نگذاشته بود ...
- مامان چی میگفت حالا ؟
مامان بعد از 23 سال دیگر مرا شناخته بود ... مثل خیلی وقتهای دیگر که با هم مینشستیم مستقیم صحبت میکردیم ... میدانست الان وقت گفتن است ...
- هیچی گفت محیا نامزدم رو میخواستم ببینید ... خیلی از شما و انجمنتون و بچه ها براش تعریف کردم ...مشتاق بود ببینتتون... دختره 2 سال از سینا بزرگتره ... از تو خیلی درشت تر بود ... خیلی هم حرف نزد ... فقط سینا صحبت میکرد ... گفت بابای محیا مدیر یک بخشی از سازمان تجارت جهانی در سووییس ِ... میخوایم اسم بچمونو بذاریم ایلیا و اینجور خزعبلات ... منم گفتم مبارک باشه به سلامتی... دیگه زیاد نشستم ...
(لبخند زدم... حداقل ان بود که فهمیده بودم با پری دریایی رقابت نکرده ام ... سینا شاید به خاطر پول ... شاید به خاطر پدر محیا ... شاید به خاطر خیلی فاکتورهای دیگر که محیا بخش کمی از ان بود سراغ محیا رفته بود ... مردانه ی سینا کثیف بود ... پیشرفت بود و پول و چیزهای دیگر که احتمالا احساسات انسانی بعد از تمام اینها بود ... )
مامان و شکوه جون در پذیرایی نشسته بودند ... مامان هم نرفته بود انجمن ... با هم صحبت میکردند ...
به ادری و سارا و خیلی های دیگر زنگ زده بودم ... بهانه ای برای بی پاسخ ماندن تماسهایشان اورده بودم ... انها هم باور کرده بودند ... سرشان شلوغ تر از ان بود که نخواهند باور کنند ...
در آشپزخانه کیک میپختم... میخواستم تا بعد از ظهر که باید بروم آموزشگاه خودم را سرگرم کنم ...
کیک کشمشی را آورده بودم شکوه جون و مامان با چای خورده بودند ... به به و چه چه کرده بودند...
بودنشان آرامش سرازیر میکرد ...
- مامان من میرم آموزشگاه ...ماشین نمیبرم ...اعصاب ترافیک ندارم ...
romangram.com | @romangram_com