#به_سادگی_پارت_86


- باشه عزیزم ...فقط مواظب باش .. منم از خودت بی خبر نذار

- چشم ... شکوه جون ببخشید شما رو هم از دیشب کلی اذیت کردم

- نزن این حرفو فرشته کوچولو... من از بودن کنار شما لذت میبرم... اما دوست دارم از این به بعد تو شادیا باشه... برو من پیش مامانت هستم ... بامداد غروب میاد دنبالم ...

هر دویشان را بوسیدم و بیرون امدم ...

اسمان همان رنگی که بود که روزهای دیگر همین موقع میشد ... مردم هم دقیقا همان شکلی بودند ...

دنیا به طرز غریبی داشت به من میفهماند ... سینا رفته ... دخترانه های مرا له کرده و رفته ... ولی هیچ چیز از حرکت نمی ایستد ... بهتر بود قضیه را منطقی جمع کنم ... احساساتی بودن به من نیامده بود ...

شاید حکمت آموزشگاه که گاهی با کلافگی محض می امدم همین بود که در این لحظات سخت بدانم هنوز زندگیم جاری است ...

بچه ها برای سر هم کردن یک جمله 10 دقیقه تلاش میکردند ... اخر هم درست از اب در نمی امد ... شاید درستش همین بود که گاهی تلاش کنی و اخرش هم نتیجه نگیری ... و باز هم تلاش کنی

اخر کلاس نگار امده بود کنار میزم :

- تیچر میخواستم باهاتون صحبت کنم ...فکر میکنید امروز وقت داشته باشید ؟

- بله عزیزم ...بگو

- میدونم که فهمیدید با مسعود دوستم ... از وقتی رفتم دانشگاه احساس میکنم سطحم از این دانشگاهی که الان توش درس میخونم بالاتره ... احساس میکنم اشتباه کردم اومدم اینجا ... هروقتم به مسعود در موردش میگم میگه حالا دو روز میخوای درس بخونی مدرک بگیری تموم شه بره دیگه ...چقدر سخت میگیری ... مامان و بابام هم که هنوز حرف نزده میگن اگه درس خونده بودی الان تو یه دانشگاه درست و حسابی بودی ... دیگه واقعا دارم کم میارم ...

- ببین نگار جان ... خب اینو که باید قبول کنی که تو یک برهه ی زمانی خاص که باید تلاشتو بیشتر میکردی سرگرم رابطه ات با مسعود و مسایل جانبی شدی و همین باعث شد الان در این نقطه قرار بگیری... به رابطه ات با مسعود کاری ندارم ..چون یه مساله ی شخصیه..اما در مورد درست اینو بدون که درسته دانشگاهی که الان توش درس میخونی شریف نباشه اما خیلی ها ارزوی همینو دارن ... در ضمن تو اسمت دانشجوئه ... پس اگه میبینی استاد یا دانشگاه کم میذاره خودت برو دنبالش ... به راحتی پا پس نکش ...

- اخه به نظرتون میشه ؟

- بله که میشه ... اون تلاشی که باید قبل از این میکردی و نکردی اینجا جبران کن ... شک نکن نتیجه میگیری

نگار بغلم کرده بود : تیچر باورتون نمیشه ... نمیگم همین الان متحول شدم ... اما من سبک شدم ...این حرفا رو به هیچکس نمیتونستم بگم... واقعا ممنون ... به نظرم شما بهترین روانشناس دنیایید

- خب خب نگار من ماشین نیاوردم این هندونه هارو یه جوری بده زیر بغلم که بتونم ببرم ...

خندیده بود ...

romangram.com | @romangram_com