#به_سادگی_پارت_84


مامان برای نهار قرار گذاشته بود ...میدانستم به خاطر ادبش میرود ...اگرنه سینا لیاقت هم کلام اش را هم نداشت ...

ساعت 11 که مامان رفته بود ... راه افتاده بودم ... از ان زخمهایی بود نه میشد کام ادری را با ان تلخ کرد ...نه میشد به دنیا گفت ... فراموش کرده بودم سینا مدتها بود که جزء زیر زیرکی های دخترانه هایم بود که به هیچکس در موردش نگفته بودم... وقتی راه افتاده بودم فکرش را هم نمیکردم برسم اینجا ... شاید پدارنه های ساکت بابا کمکم میکرد... دوباره گریه بود و گریه ... از خودم بدم می امد که این چند وقت فقط گریه هایم را برای بابا اورده بودم ... چاره ای نبود ... مامان به اندازه ی کافی غصه میخورد ... بیش از این نه او دلش را داشت نه من دلش را داشتم ...

دوست داشتم همانجا کنارش بخوابم ... شاید دلش به حالم میسوخت ... حرفی میزد ... مردم می امدند مینشستند فاتحه ای می خواندند ... فکر میکردند داغم تازه است که اینطور گریه میکنم ... میرفتند و من همچنان نشسته بودم ... باران بهمن گرفته بود ... مهم نبود ... هوای دلم کم بارانی نبود که باران بخواهد مرا از انجا فراری دهد ... خانم پیر که رد میشد گفته بود بلند شو دخترجون ... بلند شو بارون گرفته ... روح اون بنده خدا رو هم آزار نده ...

مگر او میفهمید در دل من هم باران گرفته ... روح من هم آزار دیده ... دوست داشتم بنشینم ...

زیر باران لرزیده بودم ... اما نمیرفتم ...

صدای فریادش با تمام صداهایی که از صبح زیر گوشم وز وز کرده بودند فرق داشت ... :

- هیچ معلوم هست داری با خودت چیکار میکنی دیوونه ؟

چرا دست از سرم بر نمیداشت ؟ اینجا را از کجا پیدا کرده بود ... اینجا خلوت من بود و بابا ... حتی او هم حق نداشت خلوتمان را به هم بزند ...

بازویم را کشیده بود ... از زمین کنده شده بودم ... دردم امده بود ... مگر مهم بود ... روحم هم درد میکرد ... درد بازو خیلی تاثیری نداشت

- با توام از صبح تا حالا کجایی ؟ اون گوشیه کوفتیتو جواب نمیدی... میفهمی چه به روز مادرت اوردی ؟

داشت کاسه ی صبر ترک خورده ام را میشکست ... دو کلمه ی دیگر داد میزد بعید نبود مشتم را در دهانش بکوبم

به طرف ماشین میکشیدم ... مقاومت نمیکردم ... خودم هم دیگر تحمل جسم خودم را نداشتم ...

وقتی روی صندلی نشانده بودم نجوایش را شنیده بودم : فرفره کوچولوی من چیکار کردی با خودت ؟

دوست داشتم بالا بیاورم... دوست داشتم صورتش را چنگ بیندازم ... دوست داشتم فریاد بزنم من فرفره کوچولوی تو نیستم ... من فرفره ی هیچ کس نیستم... کوچولوی احمقی هستم که دخترانه هایش را له کرده اند ...

زیر بغلم را گرفته بود تا بالا ... مامان که در را باز کرده بود نزدیک بود سکته کند... شکوه جون هم حالش خوب نبود ... چه شده بود مگر ؟ ... ساعت 11 صبح رفته بودم 7 غروب بود ... مگر چند ساعت بی خبری چه میکرد... کاش میشد بی خبر رفت و دیگر بازنگشت ...

دیگر حتی مهم نبود شکوه جون و بامداد هم فهمیده بودند یا نه ...

بامداد مامان را دلداری میداد ... شکوه جون برده بودم به حمام ...لباسهای بیرون را از تنم کنده بود ...

دوست داشتم تا ابد زیر دوش بمانم ... شاید زخمهایی که سینا به روحم زده بود هم شسته میشد ... اگر نمیشستم عفونی میشد ...

romangram.com | @romangram_com