#به_سادگی_پارت_327


- نه مرسی ... دهنی میشه

- بیا بابا دختر ... من حساس نیستم ...

- شمام از مال من امتحان کنید ...

- بدت نمیاد دهنی شه ...

بامداد آمده بود قاشق یه بار مصرف کوچکی دستمان داده بود

- بیاید اینقدر به خودت مشقت ندید ...

- ااا ... مرسی آقای همسر ... اصلا حواسم نبود ... بهار هم تشکری کرده بود ...

راه افتاده بودیم در پارک ملت قدم زنان ...

حتی همین هم برایم دوست داشتنی بود که بامداد مرد 35 ساله ی کنارم با آن ابهت مردانه پا به پای من و بهار در پارک قدم میزد ...

- بامداد تهشو بده من

- خب پس تو بستنیتو بده من ...

- بیا این قاشق میتونی یه قاشق بخوری ...

- نخیر ...کلش

- اااا ... پس قاشق برای چی آوردی ؟

- برای شما دوتا فسقلا ... حالا یا بستنیتو بده یا نمیدم

- خب باشه قبول بیا

بهار به بحثهای بچگانه ام با بامداد لبخند میزد ... در سکوت ...

به خانه که رسانده بودیمش تشکر کرده بود ... بامداد در پاسخش محترمانه گفته بود

romangram.com | @romangram_com