#به_سادگی_پارت_326
- مزاحم نیستی ...
بامداد رسیده بود ... بهار عقب نشسته بود ... سلام کوتاهی کرده بود ... در ماشین را بسته بودم
- سلام آقای همسر .
- سلام عزیزم ... خوبی ؟
- بله ... بامداد ایشون بهاره ...دوست جدیدم ... قراره بیاد از ترانه نقاشی یاد بگیره ... یکی از گلدونامونم رنگ کرده ...
- به ... دستت درد نکنه بهار خانوم ... این فسقلیه ما همش در حال گلکاری و رنگ کاری و کوزه گریه ... شما رو هم گرفته به کار ...
بهار این بار خندیده بود ... کوتاه اما خندیده بود ... یعنی بعد از اینهمه تلاش من باید معجزه ی بامداد خنده ی رو لبان این دختر می آورد
- نه خواهش میکنم ... من دوست داشتم
- خب خانوما مقصد کجاست ؟
- مقصد پاک نیاوران است و بستنی خوری
تا آنجا با هم حرف زده بودیم ...حرفهایی که گاهی با سوالات بامداد از بهار شروع میشد و بهار در کمال ناباوری راحت با بامداد صحبت میکرد ...
- خب بهار جان شما چی میخوری ؟
- من هرچی خودتون میخورید
- نه دیگه نشد ... ما هرکدوم یه چیز میگیریم بعد از بستنی های هم امتحان میکنیم
- خب من توت فرنگی و طالبی میخورم
- منم وانیلی و شکلات تلخ ...
بامداد بستنی هایمان را داده بود ...
- بهار بیا تا گاز نزدم از بستنیه من امتحان کن ...
romangram.com | @romangram_com