#به_سادگی_پارت_325


تو رفته بود ... چند دقیقه بعد گوشی به دست به حیاط آمده بود ...

- فدرا گوشیت داره زنگ میزنه ...

میدانستم کیست ... میخواست دنبالم بیاید ... تماس را که قطع کرده بودم هنوز همانطور وسط حیاط ایستاده بود ...

- مگه تو ازدواج کردی فدرا ؟

فدرا گفتنهایش هم بامزه بود ...

- بله دیگه ... الان همسرجان بودن تماس گرفتن ...

- اصلا بهت نمیاد ...

- چرا ؟

- خب چون شبیه کسایی که ازدواج کردن نیستی

- یعنی انقدر خجسته به نظر میرسم ؟

خندیده بودم ... او هم لبخند شده بود ... دوست داشتم به زودی صدای خنده اش را بشنوم

- نه ...منظورم این نبود

- میدونم عزیزم ... آخه همه بهم میگن ... بس که خوشحال و خجسته ام ... فکر کن مردم شوهراشون بهشون میگن عشقم و عزیزم ... شوهر من به من میگه فرفره و فسقلی

- چه بامزه ...

- اره دیگه ...بهار بامداد داره میاد دنبالم میخوای کوزه ی بعدی رو بذاری فردا رنگ کنی ؟

- اره ... پس من دیگه برم ...

- بمون با هم میریم ...

- نه من مزاحمتون نمیشم ...

romangram.com | @romangram_com