#به_سادگی_پارت_322


- مامان من اما اصلا براش مهم نبود که بخواد نظر بده ... تازه کاری کرد که دیگه برای پدرمم براش مهم نباشه ...

- حتما که براشون مهمه فقط آدما بعضی وقتا سرشون شلوغ میشه اولویتاشون گم میشه ...

- منم همسنه تو که بودم بیشتر کارای درسیمو بابام پیگیری میکرد ... مامانم سرش شلوغ بود ...

کاردستیای حرفه و فنمم بابام درست میکرد ... تازه شاید باورت نشه ... اول دبیرستان که بودم امتحان فیزیک داشتیم ... معلممون گفته بود خیلی سخت امتحان میگیره ... منم انقدر درس خوندم خودمو کشتم ... شب یهو از خواب پریده بودم ... بابامو صدا کرده بودم ... اومده بود اتاقم ... گفته بودم بابا دماسنجو بیار من دمای اتاقو اندازه بگیرم ... صبح که بیدار شدم بابام تعریف میکرد مامانم و برادرم میخندیدن ... اما بعد از اینکه بابام رفت مامانم شده بود ناظم تو خونه ... نه اینکه هر دیقه چک کنه ...اما خب میدونست چیکار میکنم

لبخندی روی لبانش آمده بود ...

- امتحانتو چند شدی ؟

- 5/19 تازه بابامو مجبور کردم برام یه آونگ جایزه بخره ... هنوزم دارمش ... میبینمش یاد خودم و بابا میفتمم

- بابات کجا رفته مگه ؟

- فوت کرده ...

- متاسفم ...

- منم همینطور ...

واقعا هم متاسف بودم ... بهار باید میدانست که من هم برای رفتن مادرش متاسفم ... هرچند اگر تاسفم را به غیر مستقیم ترین شکل ممکن بیان کرده باشم ...

- تو چی خوندی ؟

- سرگذشت من یه کم خنده داره ...حال داری برات بگم ؟

- - اوهوم

- من رشته ی دبیرستانیم ریاضی بود ... همیشه هم درسم خوب بود ... رتبه امم خوب شد ... اما رشته ی معماری رو انتخب کردم ... 2 سال معماری خوندم ... جو معماری مثل مهندسی خشک نبود ... هنر و مهندسی با هم تلفیق شده بود ... خوشحال و خجسته میرفتم و میومدم که مامانم گفت از این خاله بازیا چیزی در نمیاد ...هیچی دیگه شوخی شوخی قضیه جدی شد و من از معماری انصراف دادم ...کنکور انسانی دادم و روانشناسی خوندم ... الانم که دارم فوق میخونم در خدمت شما ...

- واقعا معماری رو ول کردی رفتی روانشناسی ؟

- واقعا واقعا ... برای همین به تو میگم از الان خوب فکر کن به چی علاقه داری ...

romangram.com | @romangram_com