#به_سادگی_پارت_321
فکر نمیکردم دختر 15 ساله ای که باید پر از شور زندگی باشد این طور ساکت و بزرگوارانه چای بخورد ... شیاد اگر دیگری بود آبمیوه را به چای ترجیح میداد ... چه به سر این دخترک آمده بود که انقدر بزرگ شده بود ...
- خب بهار جان کلاس چندمی ؟
- اول دبیرستان
- اوه اوه ...اول دبیرستان یه جوریه ... یهو تغییر مقطع میدی ... از راهنمایی به دبیرستان ...بعدم از دوستات جدا میشی ... تا بخوای جا بیفتی سخته ...
در جوابم فقط سری تکان داده بود ...
- دیگه چیزی به آخر سال نمونده ... فکراتو کردی میخوای چه رشته ای رو انتخاب کنی ؟
- نه واسم مهم نیست
- مگه میشه ...فکر میکنی ... دو روز دیگه که کارنامتو بگیری همچین به تکاپو میفتی که نگو ...معدلت چنده ؟
- 70/19
- پس بگو ... درست خوبه هر رشته ای بخوای بری خیالت راحته ...
- گفتم که برام مهم نیست ... معدلم خوبه چون کاری به جز درس خوندن ندارم ...
- بابا تو خیلی شکسته نفسی میکنی ... خب بچه های هم سن و سالتو ببین سرشون به چه چیزایی گرمه
من جای مامان بابات بودم به تو افتخار میکردم ...
بالاخره بحث باید به این سمت می امد حتی اگر باعث میشد نگاه خصمانه ی بهار به من خیره شود ...
بلند شده بود ... سمت پنجره رفته بود ... رو به حیاط ... دست روی بوم ترانه که گذاشته بود خشک شود کشیده بود ...
- فعلا که میبینی نمیکنن
این دختر انقدرها هم سخت نبود ... انگار دوست داشت حرف بزند اما گوش شنوایش را پیدا نکرده بود...
- خب پدر مادرا کلا اینطورین ... فکر میکنن از آدم تعریف کنن آدم پررو میشه ... مامان من که کلا میگه تو هیچ تلاشی نمیکنی ...همش بازیگوشی میکنی ... منم دیگه عادت کردم ...مدلشه
romangram.com | @romangram_com