#به_سادگی_پارت_320
ماه عسل ترانه و نیما انگار قصد نداشت تمام شود ... با خیال راحت نیما قید شرکت را زده بود . ترانه قید کلاسهایش ...
... ... ... ... ...
صبح بعد از کلاس دانشگاه خانه رفته بودم ... گلهای روی دیوار باید امروز تکمیل میشد ... بدتر از همه آنکه به اصرار ماشین را به بامداد داده بودم و تمام مسیرها را با آژانس و تاکسی باید طی میکردم
آخرین گل را روی زمینه ی صورتی دیوار کشیده بودم ... کمر صاف کرده بودم ... به این اثر هنری نگاه میکردم ... که فهمیده بودم زمان از دستم در رفته ... با همان دست و بال رنگی بیرون پریده بودم ... شانس می آوردم قبل از بهار به کارگاه میرسیدم ...
هنوز شال از سرم بر نداشته بودم که زنگ به صدا در آمده بود ...
این دختر لاغرتر و ظریف تر از آن بود که بخواهد با پدرش راهی مطب استاد صدیق شود ... اما سرمای نگاهش تمام وجودت را یخ میکرد .
- سلام ...
- سلام ... بیا تو بهار جان
در سکوت داخل حیاط آمده بود ... دست دراز کرده بودم
- من فدرا هستم ... ببخشید دستام رنگیه همین الان رسیدم ... داشتم خونمو رنگ میکردم
شل و بی رمق دستنام را فشرده بود
- خونتونو ؟ تنهایی ؟
کنجکاوی به این موضوع از زبان این دختر برایم عجیب بود ...
- اره ... البته یکم شلوغش کردما ... یه دیواره خیلی کوچیک از خونه امو ...
- نقاشید ؟
- نه والا ...نقاش که نیستم ولی روم زیاده ... بیا بریم تو یه چایی بخوریم ...
بی صدا و منقبض روی کاناپه نشسته بود ... چای و کیک را جلویش گذاشته بودم ...
- بخور بهار جان ... من خیلی شکموام ...
romangram.com | @romangram_com