#به_سادگی_پارت_319


بعضی را روی پله های حیاط و دور حوض چیده بودم ... بعضی در خانه پشت پنجره ...

حتی به همین خانه ی در هم که یک جایش مرتب بود و یک جایش جنگ تعلق خاطر داشتم ... پشت پنجره ایستاده به حیاطی نگاه میکردم که قرار بود از این به بعد حیاط خانه ی من باشد ... به گلدان هایی که قرار بود از این بعد مراقبشان باشم

زنگ گوشی بلند شده بود ...

- سلام استاد

- سلام دخترم ...خوبی ؟

- ممنونم ... شما خوبید ؟

- منم خوبم دخترم ... برای چیزی تماس گرفتم که امیدوارم نه توش نیاری

- اختیار دارید استاد ...شما امر بفرمایید ...

- میخوام یه مراجع رو ویزیت کنی ... به طور مستقل ...اونم نه تو مطب من ... تو کارگاه خودت ...

- مراجع ؟ > من تنهایی ؟ فکر نکنم از پسش بر بیام استاد

- دختر تو چند ترم دیگه فوقتو تموم میکنی ...اونهمه هم کتاب خوندی و پرونده ... در ضمن هر سوالی داشته باشی من هستم ...

- چشم استاد ... چیکار باید بکنم ؟ مراجع کی هست ؟

- یه دختر 15 ساله است ... مادرش با یه آقایی آشنا شده و رفته ... بهار مونده و پدرش ... پدرش که انقدر تحت تاثیر خیانت همسرش اوضاع وخیمی داره نمیتونه ببه بهار رسیدگی کنه ... هر بار این بچه به زور پدرشو میاره مطب ... ولی داره زیر این فشارا له میشه ... و از اونجایی که تو دختری و ممکنه زبونشو خوب بفهمی میخوام که ویزیتش کنی ...

- حتما استاد ...من در خدمتم ...

- پس اگه مشکلی نداری میگم فردا ساعت 3 کارگاهتون باشه ...

- حتما ...

- پس فعلا دخترم

- روزتون بخیر استاد ...

romangram.com | @romangram_com