#به_سادگی_پارت_317
اگر عروسی و مراسم بعدش همان بود که من فکر میکردم صبح مادر ترانه برایشان صبحانه میبرد ... با بامداد تخته بازی کرده بودم ... میخواست کار کند ...از سر و کولش بالا رفته بودم ... به غذای مامان در آشپزخانه ناخنک زده بودم ... اما از آن جمعه هایی بود که ساعت نمی گذشت ...
جانم به لب رسیده بود تا عقربه ساعت چهار را نشان داده بودند ...
- بامداد پاشو حاضر شو بریم خونه ی ترانه اینا ...
- خونه ی ترانه ؟ ساعت 4 ظهر جمعه ؟ فردای عروسی ؟ خوبی فسقلی ؟
- بله ... ساعت 4 جمعه فردای روز عروسی خونه ی ترانه ... از صبح تا حالا منتظرم ساعت بگذره برم ترانه رو اذیت کنم ... توروخدا پاشو دیگه ...
- آخه فسقلی چیکارشون داری ...بذار خوش باشن ...
- به اندازه ی کافی خوش بودن تا الان ...
بامداد میدانست بحث بی فایده است ...
دست روی زنگ خانه شان گذاشته بودم ... یک بار ... دو بار ... سه بار ... بامداد در سکوت نگاه میکرد ...حالا که آمده بود نمیخواست شماتتم کند ... شماره ی ترانه را گرفته بودم ...
- به سلام گلدار ...
- چرا درو باز نمی کنی ؟
- در کجا رو ؟
- دروازه شیرازو ... خب در خونتونو دیگه
- تو دم در خونه ی ما چیکار داری ؟ ... تازه عروس و دامادو که مزاحمشون نمیشن ...
- اونا عروس دامادای معمولین نه تو ! ... حالا درو بزن
- خب خودت جواب خودتو دادی ...اونا تازه عروس دومادای معمولین که میشینن تو خونشون تو بری کرم بریزیم ... بنده الان با همسرم دارم کنار سواحل زیبای دریای خزر قدم میزنم ...
- داری دروغ میگی
- نه خره ... صدای دریا رو نمیشنوی ؟
romangram.com | @romangram_com