#به_سادگی_پارت_316


مامان خوابیده بود ... با دو چای سبز به اتاق برگشته بودم ... کنار پنجره خیره به کوچه به روزهایی فکر میکردم که ترانه را تازه شناخته بودم ... روزهایی که فکر میکردم دختر زیبا و خوش سر و زبانی که همراه بامداد موسسه آمده حتما سر و سری با بامداد دارد ... روزهایی که با ترانه و آدری کافه رفته بودیم ... سارا رفته بود ... آدری هم ... و حالا ترانه ... و منی که به زودی در آستانه ی فصلی جدید از دخترانه هایم قرار میگرفتم ...

پشت سرم گرمای حضورش را احساس کرده بودم ... و دستانی که روی شانه هایم قرار گرفته بود ...

- فسقلی من چرا تو فکره ؟

دست روی دستهایش گذاشته بودم ...

- بامداد من هیچ وقت فکر نمیکردم یک روز شاهد همچین صحنه ای باشم ... ما دختر بچه های دیروز ... حالا ...

- فدرا تو هنوز هم همون دختر بچه ی دیروزی ... چند سال از اون روزا که تازه دیده بودمت میگذره ... و تو هنوز همون دختر بچه ای هستی که خیسش کرده بودم و زمین انداخته بودمش ... باز هم اومده بود کنار استخر و از من دلجویی میکرد

- مگه تو اون روزا رو یادته ؟

- پس چی ؟ همون روزا بود که فکر میکردم تو چرا انقدر بچگانه بزرگی ...

- و من چقدر از کلافگی تو و بی توجهی کژال غصه میخوردم ...

شانه هایم را فشرده بود ... نیمه های شب پشت پنجره برای هم اعتراف میکردیم

- به نظرت ترانه و نیما الان چیکار میکنن ؟

- به نظرم الان نیما داره قربون صدقه ی ترانه میره و ترانه داره لگد پرانی میکنه ...

خندیده بودم ... با صدای بلند ... دست روی لبهایم گذاشته بود ...

- قربون خنده ات برم ... یواش ...مامانت خوابه ...

حرکتش نه تنها خنده ام را بند آورده بورده ... خون میان رگهایم را هم جوش آورده بود

همیشه واژه ی عروسی استعاره از خوشحالی بود ... میگفتند طرف در دلش عروسی است ... اگر واقعا اینطور بود ... بودن کنار بامداد هر شبش عروسی بود ... عروسی ای با شکوه که تمام وجود مرا چراغانی میکرد





romangram.com | @romangram_com