#به_سادگی_پارت_315
خانه ی آقای جوشن هم کم از تالار فرمانیه نداشت ...خانه باغی زیبا که چراغانی شده بود ...
همراه بامداد و مامان آمده بودیم ... شکوه جون و آقای آرین با ماشین خودشان ...
ترانه در آن لباس شیری رنگ و آرایش ساده زیباتر از آن شده بود که فکرش را میکردم ...
آن شب همه چشمانشان اشکی بود ... چشمهای آقای جوشن که به تنهایی تنها پسرش را سامان داده بود ... چشمان مادر ترانه که دختر سر به هوایش عروس شده بود ... چشمان من که ترانه را خواهرانه دوست داشتم ... اما ادری لبخند داشت ...
- ترانه ... میدونی چقدر برات خوشحالم دیوونه ؟
- گلدار جان این چه وضعه صحبت کردن با عروسه ؟ عفت کلام داشته باش ...
- بله ببخشید عروس خانوم ... تبریک میگم ... ایشالا نیما بتونه تا آخر عمر تحملت کنه ...
- دلشم بخواد ...
آدری خودش را به زور میانمان جا داده بود :
- چی میگید شما هی هی پچ پچ میکنید ... ؟ عروس هم شدید ول کن نیستید ؟
- عروس شدیم ...لال که نشدیم ...
ترانه و آدری خوب از پس زبان هم بر می آمدند ... در عکس یادگاری آن شب تنها چیزی که معلوم نبود عروس بودن ترانه بود ... شاید سالها بعد بچه اش باور نمیکرد این عکسها شب عروسی مادر و پدرش باشد ...
هدیه ام برای ترانه و نیما یکی از تابلوهای کلود مونه بود ... با هزار بدبختی و زیر و رو کردن گالری های تهران پیدایش کرده بودم... شاید هدیه ای معمول نبود ... اما میدانستم ترانه روی پانلش در کارگاه آثار کلود مونه را چسبانده بود که روزی بخرد ...
- گلدااااار ... باورم نمیشه... کلود مونه ! ! ... عاشقتم یعنی ...
- قابلتو نداره ... گفتم یه چیزی بگیرم دوسش داشته باشید ...
نیما در سکوت ذوق کردنهای ترانه را نگاه میکرد... و تحسین را از چشمهای بامداد میخواندم
این بار هم مثل عروسیه آدری ...مثل عروسیه سارا با اشک ترانه را بدرقه کرده بودم ... اما این بار حضور گرم بامداد را پشتم احساس کرده بودم ... حضوری که هیچ گاه نمیگذاشت احساس کنم تنهایم ... ...
شستن آرایش و عوض کردن لباس طول میکشید ... بامداد پشت میز تحریرم سرگرم جواب دادن ایمیلهایش بود ...
romangram.com | @romangram_com