#به_سادگی_پارت_314
اولین مهمانی دو نفره مان بود که بامداد در کسوت همسر کنارم قرار میگرفت و چقدر باعث افتخارم بود این مرد ...
کنارش نشسته بودم که استاد و گلاره جون از خاطرات نامزدیشان گفته بودند و دستانی که در هم فشرده شده بود ...
شاید چند سال دیگر من هم با این مرد به اینجا می رسیدم ...
... ... ... ...
- الو ...گلدرا ...کجایی ؟ چرا آنتن نداری ؟
- سلام بیرونم ... بگو ...
- ببین آخر هفته مراسمه ... سرم شلوغه ... بیا این کارت دعوتتون رو بگیر
- ترانه تو خجالت نمیکشی ؟ داری عروس میشی ...برمیداری کارتهای ما رو میاری دم در خونمون تحویل میدی
- ااا... گلدار من که رفتم برات آینه خریدم ... من که انقدر خوبم ... بیا دیگه
- عجب آدمی هستیا ... خوبه تو جهیزیه نخریدی ... مگرنه باید اونم من میرفتم تنهایی برات میخریدم
- اره بخدا ... شوهرم جهیزیه اش تکمیله ... مجبور نیستم بیفتم دنبال خرید ...
- خیلی رو داری ترانه ... باشه میام میگیرم ... حالا کجا هست مراسم ؟
- تالار فرمانیه... خب کجاست ؟ خونه ی پدر شوهر عزیزم ... چون مهمونامون خیلی زیاد نیستن ...
- باشه ... پس فعلا
- خدافظ
هنوز 1 ماه هم نشده بود که نیما پا پیش گذاشته بود و ترانه بله گفته بود ... حالا داشتند مراسمشان را برگزار میکردند ... انگار من همیشه باید آخرین نفر میماندم ... بی دلیل هم نبود ... ترانه گفته بود مراسم آنچنانی نمی خواهد ... قرار بود در همان آپارتمان نیما زندگی کنند ... با همان وسایل ...
همه چیز را ساده گرفت بود ترانه ...
... ... ... ... ... ...
romangram.com | @romangram_com